دو سری تلاش کردم که برم حموم، آب ولرم بود و بیخیال شدم. می خواستم برم دانشگاه امروز.

یک مداری را تست کرده ام که الان تو ذهنم نیست چطوری بود!! این ننوشتن بدیهیات خیلی کار احمقانه ای است! باید می نوشتمش. یا اقلا ازش عکس می گرفتم.

باید منتظر بشم ببینم کی میاد اتاقمو تمیز کنه بعدش برم دوش بگیرم. هنوز از دیشب موهامو نشسته ام!

صبح یک ایمیل فرستادم برای استادی که اخیرا بازنشسته شد. گفته بود برای جلسه ارائه ام دعوتش کنم. نمی دونم چی تو ذهن اینها می گذره! مودب اند، مدیون اند، علاقه مند اند؟ نمی فهمم. بهرحال مدتها تو ذهنم بود که بهم گفته خبرش کنم، و باید بکنم. البته امیدوارم نیاد. فکر می کنم خیلی حس خوبی نیست کسی که یک عمر رئیس جلسه بوده و رو صندلی بزرگ دسته دار می نشسته الان بیاد بشینه دم در رو چهارپایه های دانشجوها! منتهی اگه بیاد خب خیلی شاید احترام به من حساب بشه. سرم نمی شه. بهرحال گفته بود و براش فرستادم هرچند ایمیل ها برای خودش هم رفته بوده از اول.

دیشب رفتم یکم خرید کردم که راه هم رفته باشم. هرچه منتظر اتوبوس شدم نیومد. ترافیک عصر همه را به هم می ریزه اینجا هم. دوتا اومد تا خرتناق پر بود از آدم. پیاده برگشتم. داشتم فکر می کردم از تفاوت های شاخص اینجا با شهرهای ایران، نبودن تاکسی به فرمت ایران است!! یعنی یا باید تاکسی تلفنی بگیری، یا جاهای خاصی سر خیابون و دم بیمارستان و حوالی مراکز خرید ایستگاه دارند که می ری و اونجا سوار می شی. اما تاکسی گذری، کورسی، بی معنی است! چرا یاد نمی گیرند از ما؟! ممکنه ترافیکشون خیلی کم بشه هاااااا! خدایی یک ایرانی زبل اگه بود اینو می برد طرح می کرد و ثبت می کرد و ناوگان خودشو هم راه می انداخت یحتمل کلی هم سود میکرد.