یکی از کارهایی که باید بکنم اینه که خودم هم نوشته خودم را بخونم که هفته بعد وقتی از توش سوال کردند عین بز نگاه نکنم.

خداوکیلی، خیلی عالی است نوشت ام!! اصلا یک جاهایی یک چیزهایی نوشته ام که شاخ خودمم در میاد! اصلا یادم نمیاد نوشته بودمش هم!!

فردا تعطیل است. نمی دونم چرا. امروز سی ام ماه است و ما امشب حقوق می گیریم. چیزی که نمی دونم چرا هیچ شادم نمی کنه! قبلا شاد می شدم. الان یک مدتی است، از حقوق گرفتن هم شاد نمی شم!

باید برم یک سشوار بخرم. کاش امشب کلاس نداشتیم، می رفتم یک مرکز خرید مفصل می چرخیدم. این زنیکه نمی دونم چه فکری کرده با خودش یک عااااالمه متن های سنگین پشت سر هم قطار کرده، حتی الان تو خونه که می خونم از روشون نمی فهمم چی می گن! واقعا یک معلم باید احمق باشه که مثل این معلم من جزوه تهیه کنه و کلاس اداره کنه. بگو حرومزاده من اگه می تونستم اینقدر روان تو بفهمم تو چی می گی یا بخونم این متن ها را، اصلا برای چی میومدم کلاس خب!! لامصب یک متنی باید بذاری که اقلا نصفشو من بلد باشم، نصفشو بخوام یاد بگیرم. نه که ز بیخ اینجوری خب!