اینو اضافه کنم که امروز یک ساعت خوابیدم، چه خوابی، انگار بگی آخرت یزید! همه اش کابوس بود!!
اصلا قبل خواب که هی فکر می کردم نکنه روز و ساعت را اشتباه کنم و امروز باشه ارائه! شصت بار کنترل کردم!
بعدم که خوابیدم که می گم انگار بگی با شیطان هم بستر باشی و خسته باشی و اونم علم کرده باشه برای مقعدت!! گاییده شد مغزم!
پاشدم دوش گرفتم که اگه فردا آب گرم نداشتیم و به هر دلیل نشد برم حموم، چرک یکروزه باشم نه دو روزه.
پیرهنمو که از سمینار قبلی شسته بودم آوردم اتو زدم، تمام که شده می بینم یک خط زرد در امتداد جیب مبارکش هست. یادم میاد که تو ماشین شستمش، یقه اش خیلی تمیز نشد منم تو روشویی یقه را مفصل شستم و فقط نصف پیرهن آب دید اون موقع. همون خط خشک و خیس، الان زرد شده است!! چاره ای نیست و اصلا با این سرما فکر نمی کنم بتونم کت و شلوار بپوشم! اینها خیلی بی حیا هستند مثلا کلاسی که شب می ریم، و امشب هم دارم می رم، هیچ شوفاژی روشن نیست. اینقدر هست که تو یک اتاقی هستیم که باد نمی خوره بهمون والا اتاق با سقف بلند سررررررررد! تو دانشکده هم همینه نسبتا. شما فکر کن از یکساعت قبل از اتمام کار کتابخونه خاموش می کنند موتورخونه را که تو اون یکساعت آخر از تتمه گرمای توی لوله ها و آب ملت گرم بشن!