یک زمانی، تاریخ را حکام می نوشتند،

اما این روزها،

تاریخ را خیلی جاها ثبت می کنند!

دارم آهنگ لیلا را گوش می کنم. ساسی؟ آره.

چه خلاصه فشرده ای است از ابتذالی که بر ما گذشت!!

فکر کن از الهام چرخنده تا نوید محمد زاده تا سالی و تا دوزاری هایی که برای سالی بیگاری می کردند، همه را توش جاودان کرد،

بعد بجز موزیک، موزیک ویدئو را هم نگاه کنی، می بینی چطور با مهارت به همه چیز و کس داره پهلو می زنه و رد می شه. اولش سوار شتر شده!! منو یاد ایمانه می اندازه که پارسال پاشده رفته ایران، چربی تو باسنش تزریق کرده و دماغ عمل کرده است! شده عینهو بطری!! قطعا قبل اینکه بره تحقیق کرده و اینکه ما شده ایم قطب عملهای زیبایی و قصابی، لکه ننگی است بر تارک مردمان این دوران، و بر پیشانی حاکمان!

من اوایل که اینجا اومده بودم تو جامعه اینجا چند نفر خیلی به چشمم میومدند. یکی اش مادربزرگم بود. از بس جامعه زنان اینجا یا پیر است یا پیر به چشم میاد من هر سمتی نگاه می کردم مادربزرگم بود! با این تفاوت که اینها مثلا بچه تو کالسکه داشتند! واقعا خیلی وقتها می بینی طرف به ظاهر اقلا شصت سالش هست اما مادر است!! بعد یکی دیگه هم خیلی به چشمم میومد، که حسب اتفاق اون موقع یک پستی هم نوشته بودم که زنهای پرتغالی زیبا نیستند و این بنده خدا اینها را با هم خونده بود و به خودش گرفته بود که چون مثل من زشت هستند همه جا منو می بینی منتهی این نبود. ماجرا این بود که این دوست من تنها کسی بود که تو ایران، آرایش نمی کرد. خودش بود. طبیعی بود. نچرال. اگه می کرد هم شاید خیلی خیلی کم. یواش. گریم نمی کرد. بعد اینجا چون هیچکس آرایش نمی کرد همه جون ها اون دوستم را به یادم می آوردند و همه پیرها، مادربزرگم را!

بهرحال...

هان این جالب بود. یک شیار را نشون می ده از سبکی که تو جبهه ها هست. سربازهای داخل این شیار که یک لحظه دارند از راست به چپ شلیک می کنند، دو ثانیه بعدتر همه تو همون شیار برمی گردند و به جهت مخالف شلیک می کنند! نماد کامل خریت و نفهمی و عروسک خیمه شب بازی بودن مردمان، نظامی ها و اهل سلاح. آدمهایی که حسب منطق سمت و سو نگرفته اند. شرف پشتشون نیست. نخشون به چیز دیگری بند است انگار...

چه باید کرد حالا؟

با مامانم حرف زدم. شکایت داشت، از اینکه تو خونه تنهاست. خب تو اون سرما چه باید کرد؟ مگه جایی بهتر از خونه هست؟ بعد چرا به من شکایت می کنی مادر من؟ چی کاشته ای که الان نشسته ای سر کشته خودت مویه می کنی؟

والله بالله من یادم نمیاد مادر محترم ما یکساعت، نیم ساعت، کارش را رها کرده باشه، به خوبی و خوشی نشسته باشه فقط نگاه ما بکنه! نمی گم ببره بازار ببره پارک ببره راه ببره ها نه. یک تکه موظفی انگار داشته که برامون بپزه و بشوره و بسابه و متاسفانه تمیزمون کنه، منتهی تمام اینها اون بعد فیزیکی و حیوانی ما بوده که بحمدالله حیوان کاملی هم شده ایم الان. منتهی والله بالله مادر من شما هیچ وقت نشد بشینی دو دقه با ما حرف بزنی، نوازشمون کنی، چمیدونم نگاه کنی ببینی چی رییییییدی! خب الان من چکار کنم برای شما؟ پاشم بیام بشینم اون سمت اتاق تو نگاه من کنی آه بکشی من نگاه گوشی؟ همینه دیگه زندگی بشر نکبت همینه! شما مگه سالی چند سری می رفتی به مادر خودت سر می زدی؟ یک محله فاصله هم بیشتر نبود. الان به خواهرت چند بار در سال زنگ می زنی؟ رفتن پیشکش!! خب نمی کنید. عین من. عین آنچه الان من دارم میکارم!