آدم به ته خط که می رسه،
تازه فکر می کنه که کاش فرصت کنه، عین آدم یکم زندگی کنه!!
صبح داشتم کار می کردم خونه، خانوم چی پیام داد که بیا مدرسه، یکسری کار اداری هست.
دیگه دوش گرفتم و راه افتادم. طبق معمول هم سه سری اتوبوس اومد و رفت تا نهایت اونی که باید میومد. منم خیس و سرد، ایستگاه تو سایه.
بهرحال اومد. خبر مرگش نزدیک یکساعت و نیم طول کشید این مدرسه رفتن.
تو مدرسه متوجه شدم که در مراحل ثبت نام بنده مشکلاتی بوده است در سالهای قبل به این طریق که فقط یک ترم در سال ثبت نام کرده بوده ام. والله من هر دو ترم کردم نمی فهمم چرا اینقدر خر تو خر است که اینجوری بوده و کسی نفهمیده بوده. بهرحال.
یکمشتی پرینت و امضا و درخواست و الخ، که خلاصه ما ثبت نام حساب بشیم!
به نظر میاد کار داره پیش می ره. مهم نیست. منتهی تمام اینها باعث شد من امروز ناهار نداشته باشم و لذا بعد از انجام کارها رفتم رستوران خوبو، همین نزدیک. صف درااااااااااااااازی بود. منصرف شدم بعد از ده دقیقه توقف. رفتم یکی دیگه رستورانها. همونی که اولین روزهای اومدنم با استاد اولم رفتیم اونجا و پنج یورو منو مهمون کرد.
ماهی کبابی برداشتم، با سیب زمینی و سوپ. فکر کنید بعد از پنج سال، قیمت چقدر شده بود؟
همون پنج یوور!!
خوشمزه بود. جاتون تهی. دیگه تازه الان اومدم اتاقم یکم کار کنم.
نمایشگاه مواد خوراکی زده بودند برای کریسمس. خرمای خییییییییییییلی خوبی داشت، می داد هر کیلو 30 یورو. محصول اسرائیل! از یک جای دیگه هم داشت 25 یورو. گرون بود. فکر کنم قیمت که می د اد می گفت صد گرم سه یورو!! بهرحال، نخریدم. گرون بود خیلی...