خب، حدود دوازده ساعت دیگه راه میفتم.
هیچوقت از اینکه گوشه امن خودمو ترک کنم احساس خوبی نداشتم منتهی، اینبار،
به نظرم می رسه خیلی به یک سفر نیاز دارم. اینکه برم از اینجا.
نمی دونم چرا اینقدر سیستم فکر من و اینها فرق داره. خانوم چی می گه چیزهایی که تو جلسه بهت گفتند را لیست کردی؟ به دردت خورد؟
گفتم کسی چیز به درد بخوری نگفت!
گفت می دونستم اینو می گی ولی خیلی مفید بودند باور کن!
ولی نبودند. به قرآن!
هی داره طفره می ره که زیر یک عنوانی، یک چیز دیگری را شیاف من کنه! و من حتی اگه موفق بشم به انجام این کارهایی که این می خواد بعدا جسارت اینو نخواهم داشت که برم تو جلسه دفاع!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:37 توسط مسیح
|