گمشده
عصري خواب ميديدم تو جنك با عراق بوده ام؛
اسير شده بودم؛
ترس، استرس، نفس تنگي، بيچارگي...
بيدار كه شدم نميدونستم شب است يا روز! پنج عصر بود و هوا تاريك، به سرعت لباس پوشيدم و رفتم نونوايي...
قرار بود شام، نون و ماست بخوريم...
چرا من آرامش ندارم؟!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 2:21 توسط مسیح
|