عصري خواب ميديدم تو جنك با عراق بوده ام؛

اسير شده بودم؛

ترس، استرس، نفس تنگي، بيچارگي...

بيدار كه شدم نميدونستم شب است يا روز! پنج عصر بود و هوا تاريك، به سرعت لباس پوشيدم و رفتم نونوايي...

قرار بود شام، نون و ماست بخوريم...

چرا من آرامش ندارم؟!