بجز كتري برقي و استند كه سوخت، ميبينم ديشب اخرين شبي بوده كه آبميوه گيري كار كرده! يك تكه مرتبط به قفل ايمني اش شكسته و روشن نميشه ديگه!
مهمون داشتيم، براشون كيك و پيتزا درست كردم و دست آخر آب هويج بستني داديم. دخترش يك دنيا لواشك خونگي را عينهو گاو بلعيد! يك دختر وزززه كه اينقدر لواشك خورد مامانش كه اصلا امر و نهي نميكنتش ديگه ميگفت نخور دلت درد مياد اما اون كره خر همه را خورد! فكركنم عصاره يك صندوق سيب بودند!
موقع رفتن برا نكبت پيتزا هم گذاشتيم برد چون سر شام عين كره خر سرش تو موبايل بود و با صداي بلند بازي ران ميكرد و بي اينكه بفهمه هرچي مادرش دعنش ميذاشت را هم ميخورد البت!
هيچ حوصله بچه را ندارم! اصلا! يك موجوداتي از يك دنياي ديگه اند، نميفهمند، زبان مشتركي نيست اصلا...
خلاصه كه امشب مشغول وارسي آبميوه گيري بودم، يك پيچش با بقيه فرق ميكرد و نداشتيم آچار براش.
باز بستمش. چه ابميوه گيري خوبي هم بود. قديمي بود و قشنگ تفاله را خشك ميكرد...
سفر پرخرجي شد! پر از خسارت.
انروز دومين روزي بود كه چندساعت آفتاب را ديدم. من واااااقعا به ديدن افتاب محتاجم، و الا افسرده ميشم. تو مهاجرتتون حتما دقت كنيد رفقا! خورشيد را نميشه با لامپ جايگزين كرد!