من برگشتم،
بی نهایت شاد!
حالا بی نهایت که می گم، کمتر یکم. ولی خوشحالم.
روزها می شد که دلم می خواست گریه کنم! از بیست روز سفر، دو روز آفتاب خودش را نشون داد. صبح ساعت از هشت می گذشت و هر سمتی بیرون را نگاه می کردی هوا سربی بود و سرد! روزها مدتها زمان می گذشت و بیرون بارون بود و باد. وحشتناک بود! وحشتناک!
تو فرودگاه منتظر بودم که اعلام بشه کدوم گیت باید برم. دوتا دختر جوون تو شلوغی ها توجهم را جلب کردند. دخترها کاملا هم سایز بودند. از عرض تنه تا کلفتی مچ پا. یقین دارم به راحتی می تونستند لباسهای همدیگه را تن کنند. بزرگ بودند شاید بیست ساله، به بالا. کفشهای چرمی بوت، تقریبا شکل هم پا کرده بودند. یکی موی لخت داشت، پوست صورت تیره رنگ، اون یکی صورتش هم سفید بود، با عینکهای گردی که بهش میومد بسیار. یک تبلت رو پای یکی بود و هر دو داشتند بهش نگاه می کردند. کاملا فارغ از محیط اطراف...
یکی از اینها، همونی که موهای لخت تر داشت و تیره رنگ تر بود و کفشهاش انگار ساییده تر بود، انحنای دهانش به پایین بود. صورتک اخمو انگار. اون یکی ولی در تمام مدت نه که بگم خندان، اما صورتی با لبخند داشت. من ده دقیقه ای اینها را زیرنظر داشتم و هیچی عوض نشد و داشتم به این فکر می کردم که نگاه، دو نفر اونهمه یکسان با نگاه به یک چیز مشترک یکی خنده رو و یکی گریان اگه نگم اما، غضبان!
باری. وقتی رسیدم آفتاب بود. زمین خیس ولی آفتاب. سر راه باید می رفتم بانک. تا از یک شعبه رفتم یکی دیگه و معطل شدم و بیرون اومدم بارون شروع شد. چتر نداشتم، کلاه کاپشنم را گذاشتم سرم و خیییییس شدم تا رسیدم خوابگاه اما، چنان مفرّح بود فضا، که حس می کردی تفاوت دو تا بارون را! بارون هم، با بارون فرق میکنه به قرعان!! من، بدون دیدن آفتاب خواهم مرد!
حالا مسخرگی ماجرا اینه که اقلا دو روز از این ایام مشغول آماده کردن فرمها و نامه هایی بودم برای دو تا شغل مختلف تو همون انگلستان!! من، می میرم اگه برم اونجا منتهی، من پول می خوام! نمی شه تا ته عمرم دانشجو باشم. از همین الان هراس به جونم است که از خوابگاه بیرونم کنند کجا برم!؟؟ آدمیزاد، بدون پول، چیزی است وحشتناک! وضعیتی داره، وحشتناک!