گایش
دیروز تو اتوبوس بودم که فهمیدم گوشی ام به نت وصل نمی شه.
طبعا، وقتی رسیدم نمی تونستم اوبر بگیرم! اینترنت می خواست!
طبعا نمی شد دیگه با موبایلم چیزی را پرداخت کنم!
رفتم از عابربانک پول گرفتم و جلو ترمینال از تاکسی هایی که تو صف بودند اولی را صدا زدم. بهش گفتم آدرس را، سوار شدیم و رفتیم...
برخلاف تصور من که فکر میکردم تاکسی های شهری خیلی گرونتر از اوبر بشن، نصف قیمت دفعه قبلی شد!! خواستم نقد بدم کارتخوان داشت!! با کارتم دادم.
خانوم جمشید تاپاله تو سفارت کارم را راه ننداخت. پول تو دستم بود، گفت باید بری بانک بریزی!! گفتم اگه با اینترنت پرداخت کنم رسید را ایمیل کنم پرینت بگیری نمی شه؟ گفت نه!
ولی می شد!! مگه دوره صدر اسلام است؟! دفعه قبل کردیم، شد. اون موقع یکی دیگه مسوولش بود. هدف پول بود دیگه. چه معنی می ده پولی که فاصله اش از دست من تا دست تو هست را نگیری که من برم جایی دیگه واریز کنم؟
بهرحال گفت نمی شه. حالا اگه می گفت باشه تازه مشکل دوم شروع می شد که من نت نداشتم! امروزه تو هر کافه و اتوبوس و حتی خلایی که بره اینترنت مجانی همون محوطه داره اما تو سفااااااارت خونه ما تو این خراب شده نه فقط این نت مجانی نبود که خودشون هم از سرعت کم و آنتن ضعیف می نالیدند!! بهرحال. راه افتادم دنبال بانک! پرسان پرسان! این روزها هم کسی دیگه آدرس بلد نیست.بلد باشند هم زبان بلد نبودم! مسیری که باید هشت دقیقه طول می کشید بالای نیم ساعت طول کشید. حالا تو بانک، خودپرداز نمی تونه کار را انجام بده، باید نوبت گرفت. اما انواااااع نوبت ها بود، کدومو باید می گرفتم من؟ نمی دونستم، کسی هم نمی دونست! یکی گرفتم و نشستم.
بانک اینترنت داشت، پسوورد نداشت!
از کارمندی سوال کردم. کلی همه همفکری کردند تا پسوورد را پیدا کردند برام. سعی کردم کارت بانکی ام را شارژ کنم، نکرد!! نمی دونم چرا.
ییهو شارژ باطری موبایلم خالی شد!!
پاوربانک داشتم، وصل کردم بهش...
نوبتم شد. یارو گفت باید نقد بدی از کارت نمی شه بردارم!
باز رفتم تو صف خودپرداز که نقد بگیرم. ده یورو کم بود نقدی ام.
هرچه از مبالغ بالاتر شروع کردم بهم نداد. خداخواست، ده یورو داد بهم!! گرفتم.
کارمند قبلی باهام اومده بود و برام نوبت د رست را گ رفته بود. نشستم...
نوبتم شد.
دو دقیقه ای یارو کار را راه انداخت...
برگشتم
حالا باید انگشت نگاری می کردیم، اثر انگشت من واضح نمی افتاد...
هزار بار تکرار کردند...
همه رفته بودند و حالا من بودم و خانوم چمشیدی که مهربان شده بود!!
حرومزاده...
یک عریضه نوشتم انداختم تو صندوق برای سفیر اما، قطعا یک گاو سفیر این دولت و این حکومت است والا تو دوره ای که همه چیز آنلاین و اینترنتی شده چرا باید رو دیوار سفارت ما بزنند فیش های پرداختی فققققط فیزیکی تحویل گرفته می شود؟
چرا باید بنویسند لطفا تقاضای کپی و پرینت نفرمایید!! اونم تو پرت ترین محله ای که هیچ امکان کپی و پرینت وجود نداره! شما سفارت را برای چی و برای کی دایر کرده اید؟ خداشاهده آب بخوری هم تعرفه دارند!! یارو می گه ترجمه صفحه اول شناسنامه 20 یورو می شه. تو اون صفحه سه تا اسم کوچک هست، دو تا فامیلی، دو تا اسم شهر و روستا!! بقیه اش هم عدد است! بیست یورو!!
کارم تمام شد. حالا نه نت داشتم نه پول، باید برمیگشتم ترمینال!!
بارون بود...
کلی راه رفتم تا صف تاکسی ها را پیدا کردم. یک کارت بانکی اعتباری داشتم، نشون راننده دادم که با این می شه پرداخت کنم؟ گفت نه نقدی فقط!
پیاده شدم.
نفر بعدی اما کارتخوان داشت...
هشت و نیم یورو، برگشتم ترمینال. یکساعت و نیم دیگه بلیط برگشتم بود.
به یارو گفتم می تونی عوض کنی زودتر بگردم، گفت باید اختلافش را بدی. پرسیدم چند؟ گفت دوازده یورو!!
ولی من که پول نداشتم!
داشتم هم نمی دادم!! خود بلیط ده یورو بود!
نشستم...
تو سرما به تماشای بارون...
نون پنیر سبزی داشتم، خوردم...
نارنگی داشتم خوردم...
یک هندی رو نیمکت کناری آبگوشت می خورد. اسم و فا میلش بزرگ با زغال شاید رو چمدونش نوشته بود.
نونش که تمام شد پاشد رفت دو قدم سمت حیاط، دستش را با بارون شست من کییییییییییییف کردم!
بعد خواست ظرف آبگوشتش را بشوره، آب کم بود. رفت کنار یک اتوبوس. از کنار آینه اتوبوس آب بارونی که رو سقف جمع شده بود شره می کرد پایین..
یارو، ظرف آبگوشتش را با همون آب بارون شست...
زمان به کندی گذشت...
صندلی 46 بودم.
اینجا اتوبوسها شاگرد نداره. تو اتوبوس هم غذاخوردن ممنوع است. راننده پای در بلیطها را نگاه می کنه و می ری بالا و می بینی عمدا از ته ته ته اتوبوس بلیط فروخته اند. اون ته همه تنگ هم نشسته اند و جلو خالی است. صندلی 23 نشستم! کی به کی بود!!
تا ته سفر، کسی ادعایی بر اون صندلی نک رد...
می خواستم فیلم ببینم. از صبح هدفون برداشته بودم. درکیفم را باز کردم که بزنم به جاش، می بینم هدفون گوشی آیفون را برداشته ام که سرش پهن است و گردالی نیست...
یک عالمه فیلم صامت دیدم...
گوشی باز خالی کرد...
روز وحشتناکی بود...
زندگی بود...
زنده بود...