این همسایه مجاور در دومقوله اطلاعات خوبی داره، یکی ماشین، یک خوردنی! چندی قبل حرف از عسل خوب شد و دیدم عسل سیاه از یک جایی سفارش داده براش آورده اند و چند مدل داشت. من هم یک شیشه بهش دادم که تست کنه. از وقتی فهمیدم بچه معلم است و خانواده اون هم درک درستی ازش نداشته اند، یکم سعی می کنم بهش محبت کنم. می گفت هربار زنگ من می زنند حرفهای کلیشه ای است. بهم میگن درستو خوندی؟ موففففق باشی!

خودشو با یک پسرخاله ای مقایسه می کرد که گویا به اون خیلی توجه می شده درحدی که خونه فروشی کرده اند فرستادنش خارج و خرج کرده برگشته و باز همچنان عزیز است و کسی هم ازش نمی خواد موفق و موید و منصور باشه!

باری.

این همینه که دوست زن گرفته و گفتم شاید بچه خودش تو شکم خانومه باشه.

قبل سفر بهم گفت برا منم عسل می خری؟ دم سفر بود و نمی رسیدم، مشخصات یارو را دادم که خودش تماس بگیره بخره. پریروز دیدم می گه تماس نگرفته و ازم خواست براش بخرم. دیگه ثبت سفارش کردم و قراره فردا برم دانشگاه تحویل بگیرم. دست به دست نفر میاره برام از روستا.

سفارشم دو کیلو بود، یکی برای خودم یکی برای اون. دیشب که سفارش می دادم مهسا هم تو کلاس بود. همون که برام کشک آورد. متن پرتغالی پیام را برام چک کرد و فهمید چیه ماجرا. یکم خندید بهم گفت تیپیک مردهای ایرانی عمل می کنی.

امروز، به یارو پیام دادم که اگه ممکنه چهارتا شیشه ربع کیلویی به سفارشم اضافه کنه. خوب است بجای کشکی که بهم داد، و من می دونم اینجا چقدر با ارزش است، هرچند بوی گند بز می داد و دوستش نداشتم، یک شیشه عسل بهش بدم...

دنیا به محبّت کردنها، قشنگ تر می شه.

توضیح اینکه این مهسا خانوم شوهر داره و برخلاف خیلی مشهدی ها که دیدم جفتشون آدمهای نرمالی به نظر میان. بچه اند، مثبت اند، شادند...