یک دوستی که نمی دونم چرا بجای سه تا نقطه سه تا حرف برای اسم خودش انتخاب نمی کنه، مرقوم فرموده که>
... بعضی آدمها تمام عمر توی یه آسانسور زندانی ن ... از زندگیت هیچی نمیفهممن ..چه میشه کرد یه مدله زندگیه...زندگی آسانسوری ...
عرض به حضور انورت که کاش یادم بود دقیقا اون تجربه را در چه تاریخی نوشته ام تا می رفتم می خوندمش. اگه دارید لطفا تاریخش را بگید اما، برداشت من برعکس برداشت شماست از اون تجربه.
بذارید از این تجربه اخیر بگم که هفته قبل رفتم لیسبون و تمام کائنات علیه من صف بست! از اتوبوسی که دیر رسید، اینترنتی که وصل نشد، پرداخت به سفارت که به سختی انجام شد، کارتی که نه شارژ می شد نه پول می داد نه می گفت چه مرگش هست، بارون، معطلی در ترمینال، صندلی بدجا توی اتوبوس و ...
من، ته همون تجربه هم نوشتم، وقتی برای خواهرهام تعریف می کردم که بهشون گفتم که امروز یک روز زنده بود. روزی بود که مشکلات توش بود و من به خوبی همه را مدیریت کردم. درسته اونها بهم غر زدند، دعوام کردند، قهربودنم با تکنولوژی را، عدم تغذیه بیخودی مخابرات را، نداشتن گوشی نو را هی تو سرم زدند و منو با بینش خودم تخطئه کردند، یعنی گفتند ما اگه جای تو بودیم تو الان اینجوری ما را نصف می کردی اینجوری سرکوفت می زدی اینجوری دعوامون می کردی و الخ،
و راست هم می گن،
منتهی می خوام بگم دید من به اون روز این بود که من از پس همه مشکلاتش بر اومدم هرچند سختم شد.
تو آسانسور هم همین بود. اولش می خواستم عرق کنم، ضربان قلبم بالا بره، کنترلم را از دست بدم و به در و دیوار بکوبم ولی، مدیریتش کردم. سخت بود اما تجربه بود. قشنگ بود در نوع خودش. من چه می دونستم تا قبل اون که اگه زنگ آسانسور را چندبار بزنم یک کسی از نگهبانی ای که نمی دونم کجاست میاد رو خط!! بعد از کجا می دونستم که یک مامور آسانسور همون حوالی حاضر به یراق هست که تندی بیاد سراغ کار؟ من از کجا می دونستم که از اون پس اگه موبایل همراهم نیست به هیچ وجه نباید سوار آسانسور بشم؟!! اگه جلسه یا قرار یا کار مهمی دارم بهتره با پله برم نه با آسانسور و ...
لذا، تو همون آسانسوری که هستی هم، حالشو ببر رفیق!
والله!