صبح به آبجی می گم سه روز است صفحه نه کتابمم...

عصر پیام داده، صفحه چندی؟!

گفتم دوازده! منتهی بینش را بیخیال شدم!!

دیشب با ولید اهل الجزیره حرف می زدم. داشت شام می پخت. ولید دانشجوی دکتری است و تا الان دو تا مقاله داده است، با همین نرم افزاری که من تو صفحه نه اون گیر کرده ام. یک مقاله دیگه که بده دکتر می شه، چون اصالتا دانشجوی الجزیره است و با سه مقاله در فلان مجله، دکتر حساب می شن. بهش می گم ولید، تو تئوری نرم افزاری که باهاش کار می کنی را بلدی؟ نیشش عین نیش خر تا بیخ گوشهاش باز می شه، با زبانی که به سختی به انگلیسی شبیه است می گه نه! می گه سه سال درگیرش بودم آخر هم نفهمیدم!

ولید به عربی و فرانسه صحبت می کنه. معتقد است دخترهای کشور خودش شاشو اند! دختر فلسطینی و لبنانی می خواد حرومزاده...

من، می تونم مثل ولید، چشمم را ببندم روی فهم ماجرا و برم اپراتوری کنم رو نرم افزار. کارهای عملگی و خرکاری در اصل. مثل اون جوجه ترکه که کلی برو بیا و آموزشگاه زده بود تو آذربایجان خودمون و الان همین حالی دکتر داره می شه. دیدم سایتش را برده بود توی یوتیوب. یکی از کلاسهاشو گوش کردم، دانشجو اش از خودش بیشتر می فهمید! سوالهایی که طرف می کرد و جوابهای احمقانه ای که این بهش می داد! منتهی، وقتی نمی فهمه، مهم نیست! ذوق می کنه. فکر می کنه این معلم اون بوده. پول را هم که این می گیره و اون می ده. ضرب المثلش زشته، و اگه درست فهمیده باشمش می گه...

ولش کن. بذار مودب بمونم.

باری.

من سالها کنار فهیمه کار می کردم و حسرت می خوردم که من پاس کرده ام و اون فهمیده!! چون تفاوت ما خیلی زود روشن می شد همینکه مساله یکم جون دار می شد من گیر می کردم اون حل می کرد!! من اینجام، که اون نفهمیدم را، حل و فصل کنم برای خودم...