پنج شنبه ای که گذشت
مدرسه ام.
صبح چندتا تست سریع انجام دادم که فلان نمودار را داخل متن مقاله ام از عکس، به نمودار عوض کنم. می دونستم چکار دارم می کنم و خب خیلی خوب و سریع هم انجام شد.
بعدش، طبق معمول خانوم چی که قرار بود بیاد آزمایشگاه کار داشت و نشد و الخ. حوالی ظهر اومد. یک کاری را یکسال است می خواد بکنه، دنبال بودجه است. یک پایه می خواد درست کنه برای یک آزمایش. یک طرح اولیه کشیدم امروز بهش گفتم بابا آلومینیوم پیشکش، اینو با اره و تخته بساز!! قانع شد شکر خدا. قرار شد یک تکه تخته پاره را هماهنگ کنه برامون ببرند و بعدش مثل سه پایه، سه تا پیچ بهش فرو کنند...
و باز قرار شد عصر زنگ بزنه آزمایشگاه و فلان وسیله را هماهنگ کنه که من بتونم باهاش تست کنم.
و قرار شد فلان جا بره اسمش را اضافه کنه، که من بتونم بعدش برم بگم من دانشجوی اینم!!
الان هم باید پاشم برم پایین ببینم باز باید ثبت نام کنم؟! ایمیل زده اند که باید بکنید ولی من شهریور برای یکسال ثبت نام کردم!! نمی فهمم و این از سخت ترین بخشهای زندگی در میون اینهاست! دقیقا نمی فهمم که چرا اینجوری است چکار دارند می کنند چی می خوان چرا هر چیزی را سه بار می خوان چرا از هم اطلاع ندارند چرا اینقدر قوانینشون مسخره است!! مثلا فرض کن دو هزار نفر دانشجو از فلان وزارت خونه بورسیه می گیرند. اینها نمی کنند یک ایمیل به اون وزارت خونه بزنند بگن آقا لیست این آدمها را بده. به تک تک این دو هزار تا ایمیل می زنند می گن قراردادت را بگیر بفرست برامون!!! خدا شاهده همینقدر احمقانه است کارهاشون.
آخ ولش کن اصلا