فکر کنم یک زمانی راجع به یک دختر هندی که تو کلاس زبانمون بود مفصل نوشتم. یک دختر بی بهره از زیبایی و سلیقه که یک پسر پرتغالی ملوس را اختیار کرده بود و با هم اومدند جشن مدرسه و بعد هم قرار بود یک تعطیلاتی پسره را ببره هند نشون خانواده محترمش بده.

یادتونه؟

حالا اگه یادتون نیست هم همینه که گفتم.

الان تو خیابون دیدمش. پرسیدم که اوضاع احوالت چطوره؟ گفت درگیر مسائل خانوادگی هستم و دنبال خونه می گردم و الخ. گفتم زبان می خونی؟ گفت نه ولش کردم. پرسیدم مگه نمی خوای بمونی تو دوست پسرت هم که پرتغالی است.

دیدم می گه اتفاقا مساله همون است و ما از هم جدا شدیم! اون رفت پیش پدرمادرش من هم دنبال یک اتاق ارزونتر می گردم که جابجا بشم!

فکر کن!

یک سر رفتند هند، قطعا خانواده هندو خانوم چوب کردن لای چرخ که پسره یا زیادی خوشگله یا خیلی سفیده یا لابد اینها که سفیدند فلانشون به ما نمی خوره، ریدن تو رابطه اینها. قطعا از هند رفتن بوده این ماجرا و الا تا اینجا بودند که مشکلی نداشتند. رفتن همان و دخالت های شرقی های عوضی همان. بنیان خانواده ترکید خلاصه.

متاسفانه.

نمی شه قضاوت کرد اما خداوکیلی برای یک دختر هندی چی اکازیون تر از یک پسر آروم اروپایی هست؟ خیییییییییلی حیف بود پسره خدایی.