نمی دونم چرا، یحتمل التماسی است بر برقراری رابطه حتی در حد حرف زدن، با یک موجود دیگه،

ماست تازه را از یخچال بیرون آوردم، ازش مایه برداشتم و موسیر شستم اضافه کردم بهش که بمونه و موسیر نرم بشه.

یکم از موسیرهای رسیده قبلی را هم از ماست بیرون کشیدم و ریختم رو ظرف ماست تازه،

به فکرم رسید یک کاسه ماست موسیر بدم این همسایه. ولی دلیلش را تو خودم نمی تونم پیدا کنم!! چندباری که تنها بود و می خواست بره بچرخه به من گفت و منم همراهی اش کردم. بعدها هم که دیگه رفت نمی دونم کیو جست که بکنه. کلا دیگه کاری به ما نداره شکر خدا. ولی خب، دیروزها بهم اطلاعات دندونپزشکی داد. ظهر هم در زد حالمو پرسید. ذائقه تیزی هم د اره و خوب و بد را می فهه.

یک شیشه شستم که خشک بشه بهش ماست موسیر بدم.

خوبی، گم نمی شه.

گاهی تو غربت، یک چیزی مثل این چیزهای ساده...

ممکنه با ارزش باشه.

هان راستی دیروز استادم بهم مارمالاد داد. من فکر کردم ژله است. بعد که گذاشتم دهنم دیدم به بود! شده مربای به بپزیم خود اون گوشته به بعد از پخته شدن و شکری شدن چه طعم و حسی می ده، همون بود. جالب بود. گفت تو باغم درخت به دارم و میوه اش برای کل سال می مونه.