فیلیپوی 62 ساله رفته ایتالیا که امتحان میان دوره مهندسی شیمی اش را بده.
یا همچین چیزی.
دیروز بی سر خر از مدرسه رفتم تا فروشگاه. البته خیلی سرد شد و تمام مسیر خودمو بغل کرده بودم و دم فروشگاه تونستم کاپشنمو در کنم و یک بلوز که تو کوله داشتم را بپوشم زیرش.
غذا می خواستم. رفتم فروشگاه، لای قفسه ها سارا را دیدم. گفته بود ایران است و یحتمل تازه برگشته بود. می دونم خیلی خوشش شاید نیاد از من، نرفتم سراغش اما وقتی سر قفسه داشتم کره برمیداشتم یک قدمی من بود و دیگه صداش زدم صحبت کردیم.
رفته بوده ایران و بخشی از مدارکی که لازم هست و من الان دنبالشم برای خودم را، تونسته بود جور کنه. کارهاش در جریان است و بعد که تمام بشه باید چهار برگ کاغذ را بدن دست یکی که براش بیاره و ادامه بده. جالبه بهرحال این آدم با اون گشادی از من جلوتر است. بد هم نیست البته. می دونید، همه چیز به وقت خودش درست می شه، بی فشار و استرس.
یکم حرف زدیم و تبادل اطلاعات کردیم و بعد به نظرم رسید اصلا دوست ندارم یعنی نمی پسندم یک زن اینهمه از کار همه خبر داشته باشه!! آمار همسایه طبقه بالای منو داشت!! از کجا؟ چرا؟
نمی دونم.
مهم هم نیست البته.