فقط یک روز عادیه
از راه رفتم آزمایشگاه.
کلا که مردد بودم بیام دانشگاه یا نه. دیدم فردا دندونپزشکی دارم و نمیام، دیگه خجالت کشیدم. یکمم وقتی میام حس می کنم کار می کنم، کمتر استرس می کشم. تو خونه پوستم کنده می شه!
از اون لحاظ.
تو آزمایشگاه، دستگاه لحیم روشن نشد نامرد! دست از پا دراز تر، برگشتم اتاق!
حالا تا کی بتونند تعمیرش کنند...
مهم هم نیست زیاد.
کوکوی سیب زمینی دارم. دوست هم ندارم راستش! دلم یک چیز آبکی و شل و ول می خواد. سوپ مخصوصا. باید شب بپزم هرچند سبزی تازه ندارم دیگه. گرفتاری شدیم هاااااا.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 15:36 توسط مسیح
|