چند روزی است دارم پایان نامه ای که دانشجوی فوق لیسانس خانوم چی ده سال قبل نوشته را می خونم.
انگلیسی اش که قربونم بره، از مال من بدتره!
اما محتوی، جالبه. جاهایی که اعصابمو خرد نمی کنه و سعی می کنم بفهمم چی می گه، انگاری بگی یکی با صبر و حوصله نشسته داره به چرت و پرتهای یک بچه لکنت دار گوش می ده! بچهه یک چیزهایی دیده، یک چیزهایی تو کتابهای مختلف یا توی مدلی که ساخته به چشمش اومده، اونها چیزهای واقعی و بلکه مهمی هم بوده، منتهی این طفلک نمی تونسته بگه، گنگ بوده! باید حوصله کنی ببینی چی دیده، بعد بازم صبور باشی تا از تحلیلهای احمقانه اش عبور کنی و اعصابت به هم نریزه.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 21:19 توسط مسیح
|