سرما
رفیقمون رفته بوده نروژ،
می گه که، رشته تو رو نیاز داشتند، خیلی هم یادم بود، اما نگفتم.
ته حرفش می دونید به چی رسیدم،
به اینکه تصمیم درستی گرفته است! ملت واقعا عاقل اند. می گه بهم گفتند یکی میخواهیم که بتونه تو تیم ما جذب بشه و مشکل نسازه.
برداشت این رفیقم از من این بود که من آدمی با روابط اجتماعی پایین، ممکنه این خواسته را تامین نکنم لذا،
مطرح نکرده منو!
بماند که من از سرما و از تاریکی بیزارم و شاید بعد از درسم برای کار، فقط جاهای گرم و آفتابی را انتخاب کنم،
گور بابای پول!! وقتی بمیرم تا بیام برسم به قیامت و گرما و نور جهنم، سالها باید تو تاریکی و سرما و جای نمناک زمان طی کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 17:19 توسط مسیح
|