همسایه مجاور، مثل من، امروز نرفته دانشگاه.

مدل قراردادش فرق داره و هر روز باید اونجا باشه. یکم عجیب است کارش.

و از صبح داره با یک جایی حرف می زنه. مصاحبه نیست، ولی معمول هم نیست. البته عاشقانه هم نیست.

این بابا از اونهایی است که خیلی می دوه. از اونها که ماتحت خودشو پاره کرده و می کنه و فکر می کنه با دویدن بهش می رسه منتهی،

خیلی راه داره به نظرم تا بفهمه!

اوایل یک عالمه فضا تو آشپزخونه گرفته بود و تا بوق سگ کلاس زبان می رفت و بعد میومد برای خودش غذا می پخت. اغلب سینه مرغ می خرید سرخ می کرد. ذائقه خوبی داره خدایی. یک موقع یک موکاپات خریده بود سایز یک قهوه فقط. خییییییلی کوچیک. ذوق می کرد که دکون چینی ها بهش ارزون داده بعد دو قطره آب می ریخت تو این می رفت طبقه پایین می ذاشت رو گاز برمی گشت. اصلا به زحمتش نمی ارزید. بخار می شد همه اش!

بعدها رفت افتاد تو کار خرید و فروش ماشین. می خرید تعمیر می کرد تقریبا با همون قیمت که براش افتاده بود می فروخت! دست برداشت. الان یک ماشین داره رفته یک انباری هم گرفته که سیب زمینی پیاز توش بذاره. تجربه زیستی اش این بوده که مثلا پیازها سبز کرده سیب زمینی ها مونده!! از این خزعبلات.

خیلی فضولم هااااا!