پریشب این همکلاسی اوکراینی ما پسرش را هم آورد کلاس که بریم کتابخونه را ببینه.

پسره، پرتغالی را به خوبی حرف می زد!

ازش پرسیدم چند سال است اینجایید؟ گفت دو سال!

مامانش هنوز تته پته می کنه ولی پسره بلد بود. به نظرم فهمید که چرا مبهوتم، گفت دوست پسرم(!) تمام وقت با پسرم پرتغالی حرف می زنه اینه که اون بلد شده اما با من انگلیسی صحبت می کنه چون می خواهیم همو بفهمیم و هی لازم نباشه لابه لاش دیکشنری باز کنیم!

من، جواب یک سوالمو گرفتم و باز یک جای دیگه از ذهنم درگیر شد... به محض شروع جنگ پاشدن اومدن، بلافاصله دوست پسر، فرزندش هم بی مشکلی همه چیز را پذیرفته است و زندگی، کاااااملا یک جوری دیگه برای مرمان باقی جاها در جریان است...

بعد اون دختره سیریشتی هندی، یک دور دوست پسرش را برد هند، بهش گفتند باید سوا بشی، این پسره زیادی خوشگله برای تو بغل تو بودن!!

روزگار عجیبی است نازنین.

دارم موجکهای دوبچی را می خونم. ویکیپدیا چیزی نوشته کاملا برعکس ویدیویی که توی یوتیوب دیدم و خب سوادم نمی رسه که ببینم کی داره درست می گه الانه.