پرسید که فردا باید بری سر کار؟

گفتم بله متاسفانه.

گفت نه، خوشبختانه...

بعد، من یادم اومد که بیکاری چقققققدر سخت و فرساینده است! حالا تصور کن تو خارجه هم باشی با تمام بی پناهی ها و، هزینه های ما لا یطاق!

درست نوشتم؟ همین که این آخوندها می گن.

شال کلاه کردم برم دانشگاه، بارون ریزه میاد که قشنگ می شینه به جون لباس آدم و موش آب کشیده می شی تا مقصد. پ

برگشتم نشستم اتاقم!!

این کون گشاد خانوم یک کاری داده و نرم افزارش رو کامپیوتر دانشگاه هست. نصبش کنم اینجا؟! سنگین است و به درد نخورد آخه...