اومدم دانشگاه، سه ربع ساعت تو اتوبوس، اون بال کنج نشسته بودم و فکرم، اینبار از یک جاهایی به زن افتاد!
دو ردیف جلوتر یک دختر خیلی جوونی رو به روی من نشسته بود. روی اون صندلی های برعکسی. یک دختر معمولی بود اما منو برد به این فکر که زن، عجب موجود عجیبی است! شما تصور کن بند بند وجودشو برای زیبا تر شدن تغییر می ده! ناخن هاشو لاک می زنه. کافی نیست، تو همون ناخنها هم هر بار می بینی یکی اش را برعکس بقیه لاک زده. کافی نیست، روش ستاره می چسبونه، نمی دونم نوکش را با تهش دو رنگ می کنه، اکلیل می زنه...
رو پوست تنش، تتو می زنه. هر جاشو بگی، می ده زیر کار که تتو کار بتونه روش کار کنه. بعد یک جاهایی مثلا انگشتهای ظریفش که تتو جواب نمی ده انوااااااع انگشتری به فرم و شکل و جنس مختلفه به دستش می کنه که اینجاش هم قشنگ بشه. دست بند و نمی دونم مچ بند و شکم بند و گردن بند و ...
حتی فکر کردم به موهاش! خدا به ماها هم چشم چشم دو ابرو داده با یک خرمن مو منتهی، یکی مثل من می ره یک قیچی پیکاژ می خره که موهاش تو دست و پاش نیاد، اون نامرد برای موی هر جایی اش یک برنامه داره! کاری به اون لیزر و اپیلاسیون ندارم الانه ها، که اونجا هم باز اون یک کارهایی می کنه که مرد شعور و سلیقه اش را نداره، تو همون صورتش، یکسال ابروهاشو موکتی و پهن می کنه یکسال 88 یک موقع دم بریده یکبار می تراشه می کشه بالا با مداد... کرک صورتشو فلان می کنه نمی دونم مژه هاشو فلان می کنه همین موی سر که گفتم من فقط می چینمش را، گذشته از انوااااااع گیره و تل و میل و ...، هزار مدل یا رنگ می کنه یا کوتاه بلند می کنه یا...
به نظر می رسه ما گاویم! زن یک چیزی از یک مقوله دیگه است ...