یکی از کارهایی که من باید بکنم، از این پس، اینه که یادداشتهای خودمو بخونم!

عموما برگه های زیر دستم را دور نمی ریزم، ولی نمی خونمشون هم. بعد گاهی که از فرط بی حوصله بودن می رم سراغشون که ببینم کدومها را بلدم و کدوم هنوز برام تازه هست، خیلی وقتها چیزهایی که نوشته ام را انگار بار اول است که می خونم!

می دونم مسخره است یکم منتهی،

آدمیزاد است و فراموشکار!

چیزی که امروز می خوندم جالب بود، یک لغتی که تو خیلی کتابها بود را تازه فهمیدم برگرفته از شهر کمبریج است! درسته که انگلستان دومین کشور افسرده جهان است و من واااااقعا دوستش ندارم اما این کمبریج، خیلی به دهنم مزه کرد! عین اسب کار می کردند خدا شاهده! من اگه اونجوری می تونستم تمرکز کنم و کار کنم تا الان ده تا کشف کرده بودم! خیلی وحشتناک کار می کنند. شهر کوچیک است و صرف عقبه ای، شهری علمی است. زنده به نام دانشگاهش هست و تو خیابونهاش که می ری می شه که قطاااااااار پوسترهای مختلف ببینی که مدتها از جلوشون باید رکاب بزنی تا رد بشی. نمی دونم چی بودند اگه امسال رفتم باید یادم باشه بایستم و بعضی هاشو بخونم.