آریانا، یک دختر ایتالیایی بود که پارسال توی کمبریج با ما بود. یکی از دانشجوهای غیرچینی که اونجا دیدیم، احمد، اهل فلسطین بود. یک دوست دیگه هم داشت اونجا به اسم مازن. شهریور که کنفرانس داشتیم مازن و زنش اومده بودند. مازن که خودش چاقی مفرطی داشت یک زن گرفته بود تقریبا قدّ رون پاش! خیلی کوچیک...

سر شب آریانا پیام داد. یک لینک فرستاده بود که کمک جمع آوری کنند. نگو این آقای احمد بنده خدا برای خانواده 16 نفره اش که توی غزه گیر افتاده اند به حدود 80هزار پوند کمک نیاز داره. ریزش را نوشته بود، از دارو برای باباش تا بلیط سفر از غزه به مصر تا مدرسه بچه ها تا اجاره دو تا آپارتمان...

طبعا جمع نمیشه این پول. خودش هم خیلی که حقوق بگیره شاید بتونه ماهانه پونصد پوند کمک کنه. نمی شه. نمی رسونه. حدود 110 نفر کمک کرده بودند، حدود 8 هزار پوند جمع شده بود. این عدد، همینجوری اش هم خیلی است ها فکر نکنید کم است منتهی، تا هشتادهزار، محال است. الان تنها کمک آسمانی به احمد اینه که خواست خدا بر این قرار بگیره که یک بمب مستقیم بخوره وسط خانواده و احمد بمونه و حوضش!! حرف من زشت نیست، زشت کار این پلشت هایی است که مستقیم و غیرمستقیم در هر سمت به جنگ مشغولند. تهران نشین ها تا قطر نشین ها تا تونل نشین ها تا اسرائیلی ها البته...

جلسه قبل کلاس زبان نرفتم، یک دختر اروپایی داشتیم، نمی دونم چه قشقری به پا کرده بود. گفتند، من نفهمیدم. انگار دختره روانی است. به نظرم می رسید که نر باشه، شایدم همجنس گرا. دگرباش؟ چی می گن؟ رنگین کمان زیاد می بست به هر جا می رسید. بعد هم هیچ ملاحت زنانه ای نداشت. گویا با سگش میاد کلاس. پلیس و روانشناس و یک خر تو خری بود که من سرم نشد چه خبره واقعا. اصلا بهش نمیومد ولی. یادمه وقتی که جشن تولد گرفت اون دختر عرب، این چنان نگاه اینور اونور می کرد و عین ماست وا رفته بود که دقیق می شد فهمید تمام مراحل براش قفل است!! حالا نگو مشکلاتش حادتر هم بوده است. و از اون بدتر خانوم بزرگ!! برداشت همون سر کلاس اسمش را از گروه کلاس گذاشت بیرون. اسم باقی ایرانی ها را هم!! اعلان اینکه اخراجشون کرده باشه مثلا...