زندگی تکراری؟
گاهی فکر می کنم که، به طرز عجیبی، زندگی خودم را پیش پیش دیده ام!
شایدم آنچه را می بینم، ولو که نکوهش کنم و عاقلانه ندانم، بعدتر زندگی می کنم!
دو تا پست قبلی ام را خوندم الانه، شناوری در علم، بعد یادم اومد که سالها قبل من کارمند بودم، فهیمه دوستی داشت که سالی یکبار میومد دیدنمون. این بزرگوار هم سن و سال ماها بود و شرکتی داشت قبلش بعد شرکتش را منحل می کنه پولشو یک جایی چال می کنه که یک مستمری ای بهش برسه و از اون پس، تو خونه، می شینه فیزیک می خونه!
یعنی اصلا اون زمان هرچی نگاه می کردم به این بابا، فهمش نمی کردم. خل نبود ها! مثلا رفته بود نمی دونم چکار به سر سازش آورده بود که فلانش خیلی دقیق تنظیم شده باشه!! بعد آدم روشنی هم بود، مباحث روز را می دونست، فیزیک را هم بالاتر از بقیه می دونست و یکی دو ساعتی که می نشست به گپ و گفت آدم را مجاب می کرد که باید بیشتر بشنوه تا حرف بزنه!! از بس از همه چیزی یک چیزی می دونست و کم می آوردیم جلو اش... حالا فهیمه که نه، فهیمه پریشب تو فیسبوک یک پستی گذاشته با خالص ترین توابع ریاضی، دلتای دیراک، رفتار اجتماعی خانومها و آقایون را توضیح می ده و نمی دونم مفهموم متوسط متحرک را میزنه تنگش و ... بعد هرچی نگاه کردم دیدم من واقعا نظری ندارم! شاعر بودن واقعا جور کردن وزن و قافیه نیست فقط! یک گاهی یکی مثل فهیمه هست که ریاضی را با علوم اجتماعی شعر می گه!! شعر ها، کوس شعر نه! شعر!!
باری.
حالا این پست خودمو که خوندم می بینم منم بعد از سالها عاقلانه زیستن، برداشتم دار و ندارمو خرج کردم اومدم فرنگ، نشسته ام هرچی دلم بخواد می خونم، نه پس اندازی، نه بازنشستگی ای نه شغلی نه درآمدی هیچ!! همین حال و نه یک کلام بیش! ازش پرسیده بودند درویش بودن چیست، نوشته بود اینکه نه در بیرون چیزی داشته باشی نه در درون ترسی! شده وضع ما! هیچی نداریم، به تخممون هم هست!! حالا تا کی صورتحساب بذارند جلومون برینیم به خودمون قشنگ!
من قشنگ حس می کنم اون دو جلسه که اون آدم اومد دفتر ما و نشست، معنی داشت تو زندگی من! با اینکه اصلا برای من نیومده بود!! حس می کنم یا ذهن منو آماده کرد، یا به ذهن و ناخودآگاه من شکل و جهت داد که من هم برم اون سمت! ولی باور کنید حتی یک لحظه نمی تونستم کارش را توجیه کنم اون زمان! حتی یک درصد!
اینه که، مراقب آدمهای دور و برتون باشید!! ببینید با کی می شینید و با کی پا می شید! به کی می دید و کیو می کنید! مهمونی را عرض کردم. انگار آدمها، بی اینکه دست به اسلحه ببرند، زیست شما را تغییر می دن...
می شنوی آردی؟ با تو هم هستم!! وبلاگتو ببند و آدرستو عوض کن تا از کسی که بهت موج منفی می ده خلاص بشی. من بارها این کار را کرده ام. درسته که ممکنه بعدش خودم بی اینکه بدونم به اون آدم آیدی داده ام منتهی طرف حداقل فهمیده که نمی تونه به روالی که داشت پیش بره و، جمع کرده خودشو دیگه.
لیلااااااااااااااااااااااااااااا یادتم. لیلا درو واکن اهل قزوین.
همین.
اینم بذارید بگم که بعدها اگه رخ داد، مدعای من اثبات شده باشه.
سالها قبل رفته بودم شیراز. یا شایدم شیراز ساکن بودم اون زمان یادم نیست. رفته بودم که برم حافظیه. جلوتر از ما، یک تاکسی ایستاد، یک خانوم خیلی جوان قناری با کفشهای پاشنه بلند و شالی بر سر، موهای رنگ کرده و لباس روشن، تیپی که زیاد مرسوم نبود اون زمان، از تاکسی ای پیاده شد و بدّو بدّو عرض خیابان را طی کرد که دم در حافظیه به پیرمردی سفید موی ملحق بشه و من تمام وقت دهنم باز بود که این کشش از کجاست؟ نسبت و رابطه این قناری با اون پیرمرد چیست...
و هنوز نفهمیده ام،
و شاید روزگاری تکرار شد بر من، تا ببینم آن هم پیش پرده ای بوده بر زیست خلوت و تنهای خودم...