یکی از آدمهایی که خیلی از دیدنم خوشحال شد تو این سفر، و خیلی به نظرم محبت نشون داد، دختر خاله ام بود.
دختر بزرگه نه ها، کوچیکه.
شوهر خوبی داره و بچه دومش هم کم کم داره می دوه. بعد این بنده خدا چند بار یک جوری که حس می کردی واقعی داره می گه، دعوت کرد برا شام. بعد هم که اومده بودند خونه یک عالمه برام چیز آورده بود که از اون جمله یک کیسه خشکبار بود، که خودش درست کرده بود. برگه هلو بودند.
در مقایسه با خشکباری که اخوی و خانومش دادند و ارگانیک بود و خیلی سفارشی درست کرده بودند برام یا چیزی که خاله ام آورد، خدایی خیلی بی مزه بود، جوری که مامانم می گفت اینو نمی خواد ببری بقیه را ببر با خودت منتهی، من دیدم خب چرا باید چیز بی مزه را بذارم برا بقیه؟ برداشتم آوردمش. یادم نیست از بقیه چقدر جا گذاشتم. ولی این بی مزه ترینه را آوردم. یکمش را بردم دانشگاه یکم هم همینجا تو اتاقمه و حالا می خواستم اینو بگم که اونی که از همه بی مزه تر بود، در این قحطی و غربت، اونقدر خوشمزه است که نگو!!
خدا شاهده! دم همه شون گرم، دستشون درد نکنه، اون بهتر ها که خب خیلی عالی بودند اما این هم، اثرات محبّت خاله زا بهش هست و خیلی بهم مزه می ده. متاسفانه هیچی هم نبرده بودم براشون! برا خاله خانومم چایی بردم ولی زن بی عقل تمام یکساعتی که تو خونه اش نشسته بودیم گریه کرد و نال و نفرین کرد که فلانی اومد بهم اینو گفت، بهمانی فلان جا دلمو شکست! وااااااااااااقعا نتونستم بفهمم چرا یک آدم می تونه اینقدر وا بده، اینقدر مراقب سلامت جسم و روح خودش نباشه. من بعد از پنج سال رفته بودم دیدنش، می شد ذوق کنه، می شد اصلا یکساعت بقیه را که اذیتش هم کرده بودند فراموش کنه، می شد اگه حرفی نداره از من بپرسه اونجا مردمان چطور زندگی می کنند، می شد بگه خاله این میخ را پاشو از تو اون دیوار در بیار یا این بالش را بردار بذار اونور کسی نبوده کمکم کنه... خیلی کار می شد بکنه که اینقدر منفی نباشه اینقدر حس بد به آدم نده... زن گنده نشسته تا دخترخواهرش یک عالمه حرف گنده بارش کرده، پنج ساعت. بعد از پنج ساعت به طرف گفته خب خاله حالا اگه سبک شدی پاشو برو دیگه. بعد دو سال است که همه اون حرفها را نشخوار می کنه و حرص می خوره و اشک می ریزه! خب زن ناحسابی، می بینی داره زر می زنه، همون اول بزن تو دهنش! نه که ضبط کنی خودتو باهاش پاره کنی بعد! مریضی؟!
بعدشم نگاه زندگی اش که می کنی می بینی به چه بدبختی بچه یتیم هاشو بزرگ کرده الان شکر خدا هر کدومشون کلی وضعشون خوب شده خونه های بزرگ و تازه ساز دارند بچه آوردن شغل دارند یعنی قشنگ از آب و گل در اومده اند یک جوری که می شه ذوقشونو کرد، می شه حظّشونو برد، بعد نشسته اشک می ریزه! چتونه آخه؟
البته خب، من درک نمی کنم...
برگردم به اول بحث، دم خاله زاده ام گرم! پر هلو هاش خیلی خوشمزه است. جاتون خالی.