ناهار روز دومینگو، فکر کنم یکشنبه، با بر و بچ کلاس زبان می ریم رستوران. دوازده و نیم رستوران هستیم. اگه یادم نره!
رستوران خوبی است. از اینها که یک مبلغی می دی دو سه ساعت هرچی دلت خواست می تونی بخوری. سه سال قبل یک روز با سارا رفتیم. حیف کوفت! من خیلی حریص به خوردن نبودم راستش، بعدا یک چیزی بهم گفت تو مایه اینکه آدم را از اشتها می اندازی! راست هم می گه خب اگه با یکی رفته بود که عین گاو می تپوند، قطعا اونم اشتهاش باز می شد. البته خب گه خورد بیست و یکی دو یورو خودم حساب کردم دنگ اونو هم.
این بزرگوار از اونهایی است که تو ایران اگه آدم از شق درد تخمشو هم از د ست می داد حاضر نبود بره سمتش. یک مدت که باهاش اینور اونور رفتم، از ناچاری به طبع، دیدم خدای بزرگ! واااااقعا قیافه آدمها نمادی از اندرونشون هست! این ادم به قدری وحشتناک بود و لجوج که حتی با خودش هم لجبازی می کرد. مثلا یکبار که از اینجا می رفته ایران تو ترکیه یک مشکلی پیش میاد براش و لازم می شه یک شبانه روز بمونه. گویا باید به خرج خودش هتل می گرفته. ایام کرونا بود فکر کنم مثلا گواهی واکسنش را قبول نمی کنند ازش. می گفت بهشون گفتم شما می خواهید من برم هتل که همشهریهاتون کسبی کنند، نمی رم! اینطور که می گفت تمام 24 ساعت را توی فرودگاه مونده بود. یادم نیست غذا خریده بود از همشهریهاشون یا نه منتهی، اینقدر خر لج که حالا که به هر تقدیر پروازش را از دست داده بازم نرفته بود هتل. همزمان بی نهایت بی عقل، چون به خانواده اش هم نگفته بود که مشکل پیش اومده و حضرات تو فرودگاه هی منتظر شده بودند و دخترشون نیومده بود!! فکر کن چه به سر یک خانواده میاد که 24 ساعت دخترشو تو پرواز گم کنه! فرداش رفته بود! به همین راحتی.
اینها بخشی اش هم از سوز کون است البته. خودتون که متوجه می شید قطعا.
بریم سر کارمون