امروز صبح تو آزمایشگاه دانیلا بابت پسته هایی که براش آوردم ازم تشکر کرد. بسته ای که بهش دادم، به همه در واقع، پسته خام و بو داده بود و زعفرون و گز. به تناسب یک یا دو ظرف مسی دست ساز هم برای هر کسی گذاشتم. بین این همه، دانیلا خیلی بیش از همه تعجب کرد که بهش هدیه دادم، و الان بعد از شاید یک هفته اومده می گه همه اش را خوردم خوشمزه بود خیلی!
جالبه.
هرچقدر این جالب است این پسره مجاور که یک عالمه زیره و زعفران و یکم کشک و خشکبار بهش دادم، بوق و بی واکنش از آب در اومد. حتی هنوز پولشونو هم نداده. نیستش. با یکی ریخته رو هم و شبها خوابگاه نمیاد دیگه. یک زن پرتغالی که یک دختر بچه داره را، تور کرده بود یک زمانی.
بچه خوبی است. خوشش باشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 18:45 توسط مسیح
|