الان که اینو بنویسم اقلا دو نفر به اشتباه به خودشون می گیرند منتهی،

لطفا به خودتون نگیرید. خیلی مطلب بزرگتر و کلی تر است...

داشتم فکر می کردم به اینکه رابطه ها، گاهی اوقات به دلایل مختلف، گاهی با دلخوری و گاهی در اوج صمیمیت و مهر، به ایستگاه آخر می رسه.

منظورم رابطه های دوستانه است. چیزی که تعهد قانونی اجتماعی اخلاقی توش نیست و صرفا از سر محبّت و شوق بین دو نفر است.

خیلی از شماها تو دبستان و دانشگاه دوستانی داشته اید که بسیار باهاشون ندار بوده اید و ساعتها از کنار هم بودن باهاشون لذّت می برده اید اما الان سالهاست که از هم بی خبرید که هیچ، حتی الان که یادتون بیاد کمترین تلاشی هم نمی کنید که حال طرف را بپرسید.

لزومان هم دلخوری و دشمنی ای رخ نداده، آنچه به حافظه یاد دارید همه اش خوبی و خنده بوده، ولی، همون رابطه هم یکبار به ایستگاه آخرش رسیده، چه فهمیده باشید اون زمان و چه بی خبر، از آخرین با هم بودنها و قدم زدنها و غیبت کردنهاتون لذت برده باشید...

تو این رابطه ها، گاهی که تمام می شن، چه به قهر، چه به مهر، یک گاهی یکی از طرفین نمی فهمه که تمام شده است. یا نمی خواد بفهمه. ولی اغلب نمی فهمه. یا مثلا یک خرابکاری ای کرده که باعث سرد شدن رابطه شده بعد حتی صادقانه، تلاش می کنه که جبران کنه، عذرخواهی کنه، برگردونه به آنچه که بود، منتهی، نمی شه. می دونید. انگار بگی توی اون ایستگاه آخر، یکی سوار شده رفته، یکی مانده. بعد دیگه اینها محال ممکن است به هم برسند. ممکنه زنگ بزنند به هم، چت بکنند گاهی، ولی، رسیدن به پایه قبل، ...

حالا اونی که این به آخر رسیدن را متوجه نمی شه، نه فقط باعث زحمت خودش می شه، طرف مقابل را هم به زحمت می اندازه! فرض کن بری یک کادویی به اشتیاق بخری برسونی دست طرف! خب، هر آینه اون پیشکش تو یادآور کسی و چیزی است که اون بنده خدا اصلا طالب دیدن و به خاطر آوردنش نیست!

می شه مصداق این مصرع که،

عرض خود می بری و، زحمت ما می داری!

آخییییی! یادم افتاد بهش! بچه ام تازه یک بیت شعر به خاطر سپرده بود! یادتون میاد؟ اومد با چه فیگور و جدّیتی خوند که،

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می بری و زحمت ما می داری!

امضا، آنقوزمان!

:))