زباله گردی یا فال؟
عموما، دلم نمی کشه به فال قهوه. دلیلش اینه که حس می کنم یک چیز چرکی است. فکر کن ظرف نشسته است! خوردی، بعدش عملا ریدی به همه دور و اطراف بشقاب و فنجونت، بعد حالا لای این ریده مال باید دنبال آینده ات بگردی!
فکرش را که می کنی چیزی شبیه زباله گردی است! اونجا هم بین یک عالمه ضایعات که به هیچ روی چشم نواز نیستند یکی دنبال چیزی می گرده که وصلت کنه به آینده ات...
اینو صبح فهمیدم که فکر کردم چرا من دلم نمی کشه ته فنجون و توی بشقاب قهوه دنبال فرمها و شکلهای عجیب و غریب بگردم، با اینکه فکر می کنم قدرت تجسم و تصویر سازی ام بد نیست و می تونم معدنچی خیلی خوبی باشم منتهی،
نه
من فالگیر نیستم!
صبح امروز هیتر را گذاشتم بیرون توی تراس و نون پختم روش! نونهای لواش کوچیکی که اینجا فروخته می شه، به اسم نون پیتات؟ یا همچین چیزی، اصلا نپخته است. فقط یکم حرارت داده شده که خمیر نباشه دیگه که بچسبه به کناری. باید توی توستر خودت حالش بیاری. من هیتر را گذاشتم داغ شد و نون را انداختم روش، تازه شروع کرد به حباب زدن!! چهار تا درست کردم، قرار بود ساندویچ کنم بیارم ناهار، نشون به اون نشون که سه تاش رو با هندونه و پنیر خوردم و اومدم!! ناهار هم بی نون!
یکضرب رفتم چندتا تست کردم، عالی بودند!! ببینم امروز می تونم خرده فرمایشات این یارو را به جایی برسونم. نوشته این پاراگراف را بازنویسی کن. ولی من هرچی می خونم بهتر از این نمی تونم بگم. شفاف نوشته بخدا.پدرک نمی کنم