قدیم که ژولی دماغ اینجا بود، صبح به صبح این استاد پیر ما سرت و سرت و سرت میومد در اتاق را باز می کرد از دم در کلّه می کشید به ته اتاق، ببینه ژولی هست یا نه. آخه هم این استاد قدش کوتاه است هم شیشه های جدا کننده بین میزها بلند است و هم ژولی فسقلی بود و غرق میشد تو صندلی اش.

پیرمرده اغلب از میوه های باغش برای ژولی می آورد. معمولا میاره می ذاره رو میز و اغلب هم خراب می شه. البته از وقتی ژولی رفته این دیگه نیاورده اتاق ما. می بره می ذاره توی آزمایشگاه.

امروز هم یارو اومد،

در اتاق را باز گذاشته ام و نشسته ام. می دونه دیگه کسی نیست این اتاق بجز من، و منصور مصری که ظهر میاد اصولا! منتهی،

بازم اومد،

به عادت قدیم گردن کشید،

بعد رفت!

دختر هم نشدیم اقلا یک پیرمردی برامون گردنش را راست کنه!

تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو!