بادمجون
یاد مادر بزرگ،
با بوی زردآلو هم،
زنده می شه برام!
مرگ، به نظرم خیلی حق است. خیلی خوب است. خیلی لازم است...
می گفت کسانی که از کره شمالی می تونند فرار کنند و برن کره جنوبی، بعد از مدتی خودشونو می کشند!
بخاطر اینکه نمی تونند هضم کنند، نمی تونند همپا بشن و به روز بشن با تکنولوژی.
چون آهنگ زندگی عوض شده است. چون فرکانس جامعه با فرکانس مغز اینها، یکی نیست دیگه...
و مرگ، اون چیزی است که آدمو راحت می کنه وقتی می بینی دیگه اذیتی و نمی رسی به جامعه!
درباره خودم می گم ها، مثلا من اگرچه صبح تا شام چشمم تو کون کامپیوتر و موبایل هست اما اگه ذره ای از علم پشتش خبر داشته باشم، یا وقتی خراب می شه سرم بشه که چکارش باید بکنم! من، نمی دونم. بی سوادم، و این بی سوادی کم کم اذیت کننده می شه برای من. چون فقط بحث کامپیوتر نیست، مثلا هرجا که می ری یک ماشین گذاشتن کنار دیوار که باید بلد باشی ازش نوبت بگیری، باهاش پرداخت کنی، به درستی اظهار کنی... حتی تو فروشگاه خودت جنس خودتو حساب کنی بیای بیرون. یک نون که می خری باید بلد باشی چطور بدی تو ماشین تا برات برش بزنه. یک ماکرو ویو که یک جا هست و انواااااااااع کارها را می تونه انجام بده، باید بلد باشی کدوم دکمه را بزنی...
فقط هم مشکلات من نیست ها. چندی قبل یک خانومه که استاد است تو بخش اومده بود غذا گرم کنه، بلد نبود کدوم دکمه ماکروویو را بزنه. متوجه شد، راه انداخت کارش را، همونطور که منم همه این کارها که گفتم را می تونم انجام بدم اما بحث اینه که اینها که برای راحتی و سهولت ساخته شده کار ما نسل قبلی ها را سخت و زندگی را ترسناک می کنه برامون. کافیه تو صف دستگاههای فروشگاهها بایستی ببینی آدمهای هم سن تو چطور گوزپیچ می شن که کدوم دکمه را باید بزنند و چطور باید اسکن کنند. منتظر شارژ کارت مترو که هستی می بینی چقدر کارهای احمقانه ای جلوی ماشین انجام می شه... بعد،
با این شرایط وحشتناک، وقتی مرگ می رسه، واقعا آرامش است!! خلاص می شه آدم از شرّ تکنولوژی هایی که درکشون نمی کرد!
اما نسل قبل این مشکلات را نداره تا بیست سی سال بعد که اون هم نمی تونه با تکنولوژی های اون زمان ارتباط برقرار کنه و اون هم به مرگ، لبخند می زنه...
مادر بزرگ، شاید این حس را خودش هم تجربه کرد. تصور کن بزرگ فامیل هستی همه اینها از تو درون تو در اومده امام مثلا یک عید به عید که میان دیدنت، هیچی نداری بدی دستشون!! چون آنچه که تو داری با آنچه اینها دوست دارند یا عادت دارند، متفاوت است! دیگه یک مشت نخود و کشمش اگر چه ممکنه برای مادر و پدر این بچه نوستالژی سالهای کودکی اش باشه و با احتیاط و یواش یواش تک به تکش را زیر زبونش بمکه و بوی توی مادر را از هر کدومش استنشاق کنه اما برای بچه ای که پفک را چشیده و دوست داره، این دونه های گردالی یک چیزهای بی مزه مسخره است! حالا توی بزرگ خاندان دستت خالی است! تو هیچی نداری که این توله سگت را خوشحال کنی. فقط می تونی بغلش کنی و تف مالی اش کنی که از اونم خوشش نمیاد دیگه. می دونید،
من هر بار زردآلوی رسیده خوشمزه ای را دهنم می ذارم، همین که عطر اون زردآلو می پیچه توی دهنم، بی اختیار یاد مادر بزرگم می افتم...
مادر بزرگ، باغ داشت. زردآلو و بادام و آلوچه و انگور...
دیگ بزرگ مسی که رو هیزم سیاه شده بود و مملو بود از هسته تلخه های زردآلو که مادر بزرگ می جوشوند و آبشونو عوض می کرد تا شیرین بشه...
من چه می کنم در این غربت؟!
تخمه بو می دم! دوغ درست می کنم! ماست مایه می زنم! اینها ولی، این دوره، تخمه را به طوطی می دن بخوره. خودشون مغز تخمه می خرند می پاشند رو سالاد یا کیک، مثلا! دیگه حتی تخمه خوردن هم تعجب انگیز است برای یک عده. ماست و توت فرنگی را یک قاشق از فروشگاه می خرند. ماست و بادمجون دوست دارند و ماست و پونه را اصلا نمی شناسند!! ماست و خیار؟
من، دقیقا من دارم چکار می کنم؟!
کی می میرم؟!!
نوشته بود گاهی به پیراهنم فکر می کنم. به پیراهنی که موقع جان دادن به تن دارم...
اینم البته اضافه کنم،
رفاقت ها بو شاش می دن!
ظهر می خوام برنج و بادمجون بپزم!! اولین بار است. ته دیگه بادمجون سرخ کرده باشه...
رفاقتها را چه کنم؟
یک آب باید روی همه بگیرم...
من کی می میرم؟!
تو چه وضع؟
دوست دارم یک خونه داشته باشم. یک خونه بزرگ و سبز! تو همین شهر!!