یادم نمیاد کی بود و کجا، ماجرا این بود که یک بابایی از یکی دیگه می پرسه که حالت چطور است.

طرف، شروع می کنه و کوهی از مشکلاتی که داشته را توضیح می ده.

پرسش کننده پا می شه می ره تو خونه و با یک کیسه زر برمی گرده می ده به طرف،

ازش می پرسند چرا این کار را کردی لازم نبود،

می گه وقتی اون سوال را از کسی می پرسی برای اینه که کمک بکنی بهش والا که حرف لغو و بیهوده ای زده ای و پرسش بی جایی کرده ای! اینو دادم که یادم بمونه از این پس از کسی نپرسم حالت چطوره!

موز بفرمایید. صبحانه.