هشت و نیم صبح است، نیم ساعت تاخیر داشتم، چون می خواستم آنجلا، مسوول خوابگاه را ببینم که بفهمم چرا بسته پستی من که هفته قبل رسیده، هنوز تو اتاقم نیست. از آمازون یک قیچی خریدم که موهامو کوتاه کنم. هر روز فکر میکردم الان که کلید بندازم، بسته ای روی میزم هست که با وجودی که خودم خردمش، می دونم چی توشه، می دونم کی باید می رسیده اما، همون که یک چیزی منتظرم بوده تو خونه، ولو یک بسته، خوشحالم می کنه!

اینقدر ما فقیریم، در واقع!

فقر احساسی.

باری.

برخلاف تصورم این بسته هرگز رو میز اتاقم یافت نشد و تصمیم گرفتم مطمئن بشم نرسیده که ایمیل بزنم به فرستنده.

بعدش با خودم فکر کردم یک یادداشت برای آنجلا می ذارم و می رم مدرسه. اگه رسیده باحتما می بره اتاقم. یادداشت را نوشتم، به پرتغالی. با گوگل ترجمه اش کردم، ترجمه ها چرند بود اما می دونستم درست نوشته ام! کاغذ به دست رفتم پایین که بذارم لاااااااااااااای شکاف آنجلا و برم مدرسه که دیدم پائولا اومده. دیگه بهتر دیدم شفاهی ازش بخوام. غر زد، مبنی بر اینکه هنوز کارش را شروع نکرده. خب به تخمم که شروع نکردی!! بسته هایی که حداکثر دیروز رسیده را همون دیروز توزیع می کردی که به امروز نرسه! بهرصورت رفتم سر بسته ها و مال خودمو برداشتم. می تونست خیلی حال بده، که خب، پائولا و آنجلا و شاید اداره پست و ...، ریدن توش بهرحال!

باری...

اومدم که توصیف خوشبختی را براتون بکنم، نه گلایه ها. اومدم بگم چه لذت بخش و فرح انگیز بود سفر از خوابگاه تا دانشگاه! اولش ایستاده بودم بالا سر صندلی یک مادر و دختر. مادره تو گوشی اش بود. دختربچه که چهارزانو زده بود رو صندلی یک ماشین فسقلی را بین پاهاش روی صندلی هی جلو عقب می کشید. یک لحظه برگشت به صورت مادرش نگاه کرد، برررررررررررررق یک شیطنت از چشاش می بارید!! یک لبخند! وقتی متوجه شد من نگاهش می کنم شروع کرد قر ریختن. ماشینشو گذاشت رو لبه کنار شیشه. هلش می داد جلو، ولی اتوبوس داشت سربالا می رفت و ماشین خودش برمی گشت. تازه کرمش گرفت! هی هل می داد هی برمیگشت هی ذوق می کرد!! تا بالاخره ماشینش افتاد زیر صندلی و مامانش فوشّی کرد و دو سه تا مسافر سعی کردن از هم سبقت بگیرند که ماشین بچه را پیدا کنند بهش بدن. وقتی گرفت، آروم، به همون فرمت چهارزانو، به بازی اولش ادامه داد... خمیازه که کشید، فک پایینش رفت به سمت چپ! خیلی چپ! خیلی باز کرد دهنشو انگار...

در این اثنا یک پسر جوون تو یک ایستگاه سوار شده بود و کارت بلیط نداشت، باید نقدی می خرید. یک مشکلی داشت. شاید کم داشت. یک خانوم مسن که دمپایی هم پاش بود از قضا، کیف پولشو در کرد، دو و نیم یورو، پول یک بلیط کامل را از بین پول خورده هاش سوا کرد. منتظر شد، بعد بلند یک چیزی گفت. نه راننده شنید نه پسره، اما مسافر کناری، پول را از خانومه گرفت برد جلو داد به پسره، وقتی برگشت تتمه پول را داد به خانومه. یک خانوم مسن، غریبه، بلیط یک پسر جوون را داشت حساب می کرد. پسره، فقط اندازه ای که کم آورده بود از کمک یک غریبه استفاده کرد. راننده، تا آخرین قرون، پای منافع سازمانش ایستاد، جامعه، خودجوش، کمک کرد که همه به قانون احترام بذارند. بیش از هرچیز، به قانون آدمیّت انگار. به کمک به هم نوع... به ...

من کجا ممکنه بتونم اینهمه سادگی و آدم بودن را در هر سمتی که سر برمیگردونم ببینم؟!

just being nice

گور بابای اسلام!