شش عصر به وقت ماست.

تمرینات میان دسته سه تار در جریان است. باران به تندی می بارد و هوا خاکستری روشن است. پنجره تا نیمه باز است، همسایه ها همه حاضرند و من بعد از سالها رسیده ام به تعریف انتگرال طبیعی!! پیام دادم از پرستوهه پرسیدم که این همینه؟ می گه آره! چقدر عجیب بود برام ولی. حالا عجیب تر این که چیزی را که می گه تعریف است و به نوعی اصل هست، حالا تا مغغغغغز من اثبات نکنه، ولش نمی کنه!! باید فرو بدمش. در کنار این یک چیزی دیگه تو پایان نامه آقای ریو خوندم. یادتون که قطعا نیست ولی تو فیزیک مقدماتی وقتی راجع به فنرها صحبت می شد حرف این بود که نیروی داخل فنر مضربی از جابجایی ایجاد شده در فنر است. حالا اگر نیروی میراکننده مضربی از این نیرو باشه، و از قضا ضریب تناسب همونی باشه که ما بهش می یم نسبت میرایی، اونوقت یک دریافت عالی است که هضمش خیلی شیرین است. درکش در واقع. منتهی هرچی تو ذهنم بوده و معقول تر هم هست اینه که این میرایی مضربی از سرعت هست نه از جابجایی و تفاوت این دو یک مشتق است که دیگه خراب می شه ماجرا...

تو ساختمان رو به رو کلاس برگزار شده است. چقدر من حسرت می خورم وقتی می بینم یک عده تو اون کلاس دارند چیزی یاد می گیرند و من اینجا به بطالتم...

باید برم دربازکن پیدا کنم، بطری شرابمو باید باز کنم. استرس به جونم افتاده است. هرموقع کون گشادی می کنم استرس های ناشی از تنگی وقت یقه ام را می گیره و حتی تو خواب آزارم می دن...

اینم بگم و برم. نوشته بود که اگه نگران آینده هستی، رو حال تمرکز کن!

عبارت معین داری است هرچند به نظر بی معنی به چشم بیاد....

برم ببینم در باز کن هست؟ هفته قبل نتونستم پیداش کنم. یکی برده بود اتاقش نیاورده بود. از این فنری ها می خوام که بره تو چوب پنبه و بازش کنه...

بلد نبودم اسمشو. بهش می گن کرک اسکرو. پیچ چوب پنبه. پیام دادم به کناری ببینم داره؟ از پنج یورو تا دویست یورو می شه خرید ولی به امروز فردا نمی رسه بهرحال.

کناری ام امروز اومد و ظرف ماست چکیده ای که چندی قبل بهش دادم را پس داد. یکم هم اطلاعات از خودش. از ازدواجش نگفت و اینکه شبها کجا میخوابه که نیستش ولی گفت که کار پیدا کرده و درسش را متوقف کرده است. نمی فهممش راستش. و دوست ندارم شیوه زیستنش را. عین سگ پا سوخته فقط می دوه، و اگرچه خیلی تجربه می کنه ولی چیزی براش نمی مونه، چیزی راضی اش نمی کنه، اما نمی تونه بشینه یکم ببینه دورش چه خبره، زندگی اونم همونه خب البته، شاید من اشتباه می کنم. من معتقدم یار خوبه خودش بیاد، نری به سراغش!! باید خدا بخواد، باید جور بشه و بیاد! هیچی ارزش سگ دو زدن و دویدن نداره. به هیچ عنوان...