چقدر من بدم میاد یکی که حرفی می خواد بزنه هی حاشیه می ره هی شاخ و برگ می ده هی برا خودش وقت می خره!

خب جون بکن بگو دیگه!!

چهار تا فایل صوتی تا الان فرستاده، هنوز نگفته چه خونی می خواد بالا بیاره!

رفتم تلگرام، دنبال سعید پسر همسایه مون می گشتم. یک لینکی تو اینستاگرام دیدم که راست یا دروغ می گفت به کسی که بلد باشه یک سازی را بزنه، بورسیه می دن، آلمان گمونم. شماره اش درست بود ولی عضو هیچ شبکه اجتماعی ای نبود. سلب توفیق شد.

چشمم افتاد به شماره معلم دوران دبیرستانم.

پارسال بود فکر کنم این بابا را با کلی پیغام و پسغام پیدا کردم، به خواهرم گفتم بهش پیام داد که آقا اگه عضو شبکه های اجتماعی هستی آیدی ات را بده فلانی می خواد حالتو بپرسه. طرف بعد از مدتها دیده بود و با خواهر ما تماس گرفته بود و گفته بود که خودم که عضو نیستم اما خانومم هست حالا با گوشی اون وصل می شم. نشون به اون نشون که به ما که وصل نشد، ولی انگار یک مرتبه دیگه از خواهرم سراغمو گرفته باشه.

خلاصه که این وصل نشد نشد نشد تا همین پریروزها، خواهرم که شماره اش را داشت دیده بود که به تلگرام وصل شده، پیام داد فکر کنم این همستره معلمت را هم به طمع انداخته، بالاخره تلگرام نصب کرد!!!

خنده دار بود، اما دردناک!! چون فکر می کنم تنها دلیلش همین باشه!

بهش پیام ندادم. حوصله آدمهایی که هستند را هم ندارم چه برسه بخوام یکی تازه را وصل کنم به خودم و حالا قصه حسین کرد شبستری را از سر نو براش بگم!

ول کنید بابا! دور باشید، بذارید باد بیاد!

از گزند من هم در امانید اینجوری، گازتون نمی گیریم!