تناقض
بی شک بیماری است،
و خطرناک هم هست،
اینکه دوست داری کسی دور و برت باشه اما،
حوصله کسی را هم نداری!
یعنی انگار که بگی دلت می خواد پشتت پر باشه، تنها نباشی، از محیط و از جریانهای جاری در اطرافت انرژی بگیری منتهی، بتونی تمام 100 درصد وقتت را هم برای خودت صرف کنی...
انگار کنار پنجره ای مشرف به کوچه ای پر از بچه مدرسه ای، مشغول نوشتن یا خوندن یا کشیدن باشی از اون صداهای مبهم آدمیزادی انرژی بگیری بی اینکه نگران لباس و پوشاک و سرویس و درس و سلامت حتی یک نفرشون باشی بعد بدونی سلامتی اون جمع و شادمانی اش چه انرژی عظیم و حس نابی است و اینو برای همه شون بخواهی اما هیچ نگرانش هم نباشی... اونقدر که بین هر زنگ تفریح که صدای محیط می برّه، دلت تنگ بشه و موجشونو کم بیاری...
آوخ که چه زیست برهوت و بی خودی...
من واقعا دوست ندارم به صحبتها و خاطرات و درد دلهای خیلی ها گوش کنم. اصلا شنونده خوبی نیستم. تک و توکی شاید پیش اومده که نشسته ام و شنیده ام و همراهی کرده ام اما بعدش می بینم که عایدی این همراهی برای من فقط افسرده شدن بوده است وقتی نتونم کاری کنم یا کاری می کنم و بعد حس می کنم ازم سو استفاده شده! مثلا تو همین محیط اینجا فکر میکنم لازم نباشه به کسی مهربانی کنم و کارشو راه بندازم! عادت دادن اطرافیان به هرچیزی، فقط هزینه هست برای خود آدم.
بفرما کشک گوسفند...
یادم نمیاد اون کلیپ کجا بود که می گفت چکار کنه بکنی دیگه گوشت نمی چسبه به توری. لیمو ترش مالید اول؟! من که ندارم...