گاهی اوقات شده بود بهم می گفتند چرا ازدواج نمی کنی طرف را ببری پیش خودت.
کلا سوال دخترانه ای هست. سوال دختر شرقی پر روی وقیح که در عین حال که به بعضی امتیازات اجتماعی اش مثل حق کارکردن، تحصیل، رانندگی، رای و ... رسیده اما، حاضر هم نیست از امتیازهای سنتی اش بگذره و همچنان معتقد است مهریه حقّش هست، یکی باید بیاد بگیرتش! باید مسوول غذاش و خونه اش و باقی هزینه هاش هم باشه. بهرحال گذشته از این تناقض ها، من همیشه از اینکه یکیو ببرم غربت، نگران بودم. از اینکه همه کس یکی بشم، نگران بودم! از اینکه کوله پشتی باشه طرفم، نگران بودم! همیشه می گفتم طرف باید خودش برای یک هدفی که برای خودش ارزشمند بوده، حرکت کرده باشه، که بشه دوشادوش حرکت کرد. نه که لازم باشه مدام حملش کنی. هم افزایی با هم قدمی است نه با بودن.
این رفیقمون زنگ زده که من لیسبون هستم. یحتمل دنبال کارهای اداری که خانواده اش را بیاره پیش خودش. خدایی باید اقرار کنم که در این حد ها، من اصلا مرد نیستم!! باید مثل این مزخرف ها مثل مثلا زاکانی باشه آدم!! می گه من یک زن تهران دارم یکی قم!! یعنی انگار مثلا تو فاصله یک ساعت می مرد اگه کوس نمی کرد!