محمد کاظم کاظمی، شاعر افغان، شعری داره با این مطلع:

طلسم غربتم امشب، شکسته خواهد شد

و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاهد خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت...

گلایه های یک افغان،

یک مهاجر،

گلایه ها و زندگی نامه یک همزبان که بغض تو گلوی آدم تلنبار می شه از شنیدنش...

و اشک...

من از سکوت شب سردتان خبر دارم

شهید داده ام از دردتان خبر دارم...

...

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم

مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست

...

دم سفر نپسندید نا امید مرا

ولو دروغ، عزیزان بهل کنید مرا..

تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

...

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب شود، باقی دعاهاتان

همیشه قلّک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان، هرکه هست آجر باد!

بعد، محمد علی بهمنی، بزرگ مردی که به بزرگی، به خضوع، چنین عذرخواهی یک ملّت را و البته بزرگی اش را به تاریخ ابلاغ می کنه:

به عمر مثنوی ات با تو زیستم شاعر

و سخت بدرقه ات را گریستم شاعر

ببخش با همه درد و داغ، می دانم

نمی شود به یکی ابر، آسمان را کشت...

یک وقت که دلتون گریه می خواد، شعرها را دانلود کنید و گوش کنید، بی شک خواهید گریست...