حوالی ظهر شده است. چند تکه گوشت با پیاز گذاشتم که بپزه. شاید به شب و فردا وصال بده که قرمه سبزی درست کنم. لوبیا قرمز هم نداشتم با لوبیا چیتی می پزم! کی به کیه!
الان اما باید پاشم برم خرید. هم کاغذ روغنی بخرم که اینجور تنور عزیز را به گا ندم، پنیر ریخت روش لک شد. هم اینکه خیار بخرم. دلم سالاد می خواد خیلی وقت است.
شما چیزی نمی خواهید؟ امری باشه؟
سر راه باید برم اون بشقاب را هم برا دل خودم بخرم! یعنی اگه سالاد را تو هرچی دیگه بخورم بهم حال نمی ده حتتتتتتتتتما باید اون بشقابه تهیه بشه!
حت، من!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 13:58 توسط مسیح
|