دیروز زنگ زدم به حمید.

حمید و زنش تنها زوجی هستند که از ایران، علاوه بر برنج شمالی و عدس قزوینی، کلام الله مجید را هم آورده اند و رو میزشون هست و لابد بطور روزانه قرائت می کنند!

حالا تو این دستور العمل راهزنان حجاز دنبال کدوم دروازه بهشت هستند، من نمی دونم! با اینحال، از اینها مسلمان تر نداریم تو دور و بر. خانومش هنوز هم روسری سرش می کنه و از گرما له له می زنه، با شلوار و پیرهن!

باری. دیروز، زنگش زدم، گفتم حمییییییییییید؟

گفتم جانم؟

گفتم حج امسال تمام شد، بیا و بزرگواری کن مسوولیت یک کاروان را به عهده بگیرم سال آتی انشاالله همگی با هم بریم حج.

گفت مستحب؟ گفتم نه! واجب!

یکم مقاومت کرد، منتهی حجت را بهش تمام کردم که من سنّم بالاست و اگه مردم و مکه مشرّف نشده بودم گردن تو است! خدا تو را برگزیده که کاروان را به سامان کنی و ما انشاالله همگی مشرّف بشیم به حج!

حالا خلاصه برنامه اینه، کسی از شما هم اگه از هر سمت دنیا می خواد اقدام کنه، سال دیگه، حجّ تمتّع، دور همی.

اعلام آمادگی کنید که انشاالله سیر مطالعاتی هم بذاریم و همه کتابهای شریعتی و مطهری و باقی را هم بخونیم که بفهمیم چه گهی قراره بخوریم. مثل بز فقط نریم حروله بکنیم. فهم کنیم! شاید یک چیزی توش باشه!

من الله توفیق،

به امید دیدار تو صحرای عرفات.