فضا
دیروز و دیشب یکم با فرمولها و اعداد ور رفتم و دیدم که اعداد را هم اگه قشنگ بمالی، قشنگ جواب بهت می دن!
یک پارامتری را محاسبه کرده بودم میانگین 0.4، واریانس 0.3! خیلی وحشتناک بود. بعد که از یک راه دیگه باهاشون کار کردم میانگین همون موند، واریانسش شد مثلا 0.05 ! جل الخالق!
امروز باید مجدد کنترل کنم و کدها را اصلاح کنم.
رفقا، دوستان، شماها اگه با یک آقایی دوست باشید، خیلی هم خوب و جنتلمن و مودب و بدنسازی رفته و پولدار و خفن، بعد این آقا یکبار به زور کونتون بذاره، آیا حسّتون بهش عوض نمی شه؟
می شه یا نمی شه؟
همه اون خصوصیات قشنگ همچنان باهاش هست ها، منتهی یکبار خودشو به شما تحمیل کرده!
عوض می شه دیگه. حسّتون عوض می شه!
حالا چرا نمی فهمید که یک نر هم بعنوان یک انسان یک گاهی نیاز به فضا داره، نیاز به خلوت خودش داره، نیاز به تنهایی اش داره؟! اینکه خودتونو چپ و راست تو حلقش بکنید فقط منزجرش می کنه! طرف دو روز است پیغام و پسغام که اگه تو می خوای نباشم خب باشه من نیستم ولی بعد که برگشتم دیگه این آدم نیستم هاااااااااااااا! خب به تخمم که نباشی!! تهدید می کنی؟! تو وقتی شعور نداری که آدم طرف مقابلت را درک کنی، بعد شعور نداری که منت نذاری و تهدید نکنی، پول هم که نمی دی، کونتو هم که به بقیه می دی، من الان دقیقا باید منت چیو بکشم؟!
خب بفهم!
به اون یکی می گم الان نه، می گه باشه اجباری نیست! خب معلومه که نیست! اصلا از وقتی حس کردم می خواد اجبار بشه من سنگین شدم! این چه طرز برخورد با آدم است؟؟
اون یکی دیگه پیام داده که امروز حالت خوب نبود؟ می گم مثل همیشه بودم. می گه اگه می خوای حرف بزنی من هستما! می گم خیلی ممنونم نه حرف خاصی ندارم. بعد می گه یک چیزی برات تعریف کنم؟!
گفتم نه!!
یعنی الانم که خودش می خواد حرف بزنه و لابد یکی ازخاطرات احمقانه اش را نشخوار کنه و مغزشو ارضا کنه، حتی تو این شرایط منت سر من می ذاره که اگه می خوای حرف بزنی من هست! نمی خوام!!
سرجمع، خلاصه کنم، حوصله تونو ندارم! کار دارم، فکرم درگیر است، تمایلی هم به مشارکت در مسائل شما اعم از شادی و غم ندارم!! روزگار تمامتان به خوشی.
بوس بوس!