شش عصر شده به وقت ما
هنوز مدرسه ام
آفتاب هم طاق آسمان است البت.
امروز ظهر یک جلسه ای داشتیم با استاد. اولین بار بود که فکرش درگیر شده بود، فکر می کرد!!!
بعد حالا الان که فکر می کنه تازه داره سوالی را مطرح می کنه که سه سال قبل من ازش پرسیدم!!
درست سه سال قبلتر...
خوب بود. روز خوبی بود تا الان. صبح اتوبوس از جلو پام رد شد، نرسیدم بهش. بعدی اش نیومد. بعدش دوتا اومدند که سر یکی تو کون اون یکی بود و با هم اومدند ایستگاه به ایستگاه!
ناهار خوراک مرغ بود. خوشمزه بود. خودم پختم. یک سومش موند. بی برنج و بی نون اینقدر مرغ خوردم که سیر شدم. کی گفته باید حتما نون و برنج باش باشه درحالی که هر مرض قندی ای پیدا می کنی می بینی بهش می گن نون نخور برنج نخور!
هفته آینده می رم اسپانیا. تازه امروز به خانوم چی گفتم. امان از آدم ددری! بجا اینکه بگه نه نرو کارت چی می شه تازه مرخصی بودی، ذووووووووووق می کنه!! ذوقش سر اینه که یکی داره می ره یک کار باحالی که مثلا مسافرت باشه بکنه.
اون یکی استادم، حرومزاده، رفته اسپانیا و نیستش کلا!!
کللللللللللللللا نیستش! مقاله ام را گرو کشیده نامرد! بخون پس بده چرا جهان علم را متوقف خودت می کنی مرد؟!!
پاشیم بریم منزل. بسه
روزتون خوش.
سه روز تعطیلیم!! آخر هفته و بعدش سان جوآن و بعدش یکروز میام مدرسه و شبش می رم سفر.
خسسسسسته می شم آدم...