نوشته که،

صد پسر با یک پدر آسوده گشت

یک پدر با صد پسر مانده به دشت!

این ماجرای سالمندی هم از اون چیزهاست که هنوز من نتونسته ام هضمش کنم!

خدایی طراوت و زیبایی و شور یک کودک، قابل قیاس نیست با پیری و ضعف و جمود و پژمردگی. نیست! در عین حال، این چیزی که شعر معترضش هست هم، درست است، بالاخره باید محبتی و مودتی هم باشه که جلوی دیدن سستی ها و زشتی های پیری را بگیره...

کاش همگی ییهو بمیریم...

خیلی ییهو!

بی تلف کردن وقت اطرافیان عزیز...