خریدهامو که کردم، داشتم از شنبه بازار خارج می شدم، نگاهم افتاد به مردمان...
با یک دختر سیر فروش شروع شد. یک سبد چوبی سیر جلوش گذاشته بود و یک کلاه حصیری رو سرش بود و هر سه تا پیاز سیر را می داد یک یورو. کفش ورزشی پاش بود، شلوار، نمی دونم پیرهنش چی بود. چیزی که جلب توجهمو کرد این بود که این چه لذتی داره می بره از کارش! من گاهی فکر می کنم اگه فروشنده می شدم، مغازه دار، یحتمل به هفته اول نکشیده یا افسرده می شدم یا خودمو می کشتم تو مغازه ام! اصلا نمی تونم درک کنم این چه فعلی است که شما بری مثلا یک مشت تیر و تخته و مبل یا هروسیله دیگه ای بخری بیای بچینی بشینی منتظر تا یکی بیاد ازت بخره! بعد باز بری همین کار را بکنی!! این یعنی چی؟ چه سبک از زندگی کردن است این؟چه سبک از گذراندن عمر است آخه؟ بشینی تا یکی بیاد؟ اصلا یک مدت که اجناست فروش نمی ره حس نمی کنی چقدر آشغال دورت جمع کرده ای؟
باری، تقریبا بیرون اومده بودم، رو به روم خانم مسنی بود که ماهی می فروخت. ماهی های کوچیک شبیه چیزی که پریشب تو جشن کباب کردند برامون. حواسم جمعش بود که دیدم دو تا ماهی گرفت دستش و رفت نبش دیوار و پشت دیوار را نگاه کرد و انگار دنبال چیزی، شاید گربه ای می گشت که بهش ماهی بده بخوره، وقتی دید کسی نیست برگشت. ماهی ها را گذاشت رو بقیه ای که می خواست بفروشه. البته یک کنارتری گذاشتشون. شک ندارم این می خواست ماهی بده به گربه. بعد به نظرم رسید آدم چقدر ممکنه خوشبخت باشه که اینجور کنه!! فکر کن من اگه می رفتم می گفتم سه تا ماهی بده ممکن بود همون دوتا را با یکی دیگه که از تو طشت بر می داره بذاره تو کیسه و بده دستم ها! یعنی می خوام بگم زباله نبود! دور ریز نبود! شاید کیفیتش به خوبی بقیه نبود که لابد سرش می شد و سوا کرده بود اما چیزی بود که می شد بفروشه!! رفت که بده به گربه!! یادم اومد به سبزی فروشی که تو آبادی سبزی را با ریشه و گل وزن می کرد برای دختربچه ای که سرش نمی شد از حقش دفاع کنه. این سری که رفتم یک پیرزنه اومد دو تا سیب خرید. خدا شاهده دو تا سیب را بهش داد هفت هزار تومن. شاید قیمتش بود منتهی طرف می دید که این ضعیف است، می دید وقتی بهش گفت هفت هزار تومن وا ریخت، منتهی حسّم بهم می گه همون هفت تومن هم قیمتش نبود و گرونتر داد بهش!
بعد، تفاوت اینجا و اونجا، تو آیتم هایی است که یا اینقدر روشن به چشمت میان، یا اگه نیان چون جاری و ساری اند در اطرافت، اتمسفر را برات قابل تحمل می کنند... قشنگ می کنند...
ایشاالله روزی شماها