دیشب با مصیبت برگشتم!
دمای هوای عصر رسید به سی و سه درجه. یک کوله سنگین هم از ظهر کولم بود، آبجی هم بلیطش چهارساعت زودتر بود و رفت!
زودتر از چیزی که لازم بود، رفتم فرودگاه. همون اول کار رو تابلو زدند که یک ساعت تاخیر داره. فرودگاه هم کوچیک بود و نکبت نسبتا. کثیف بود و بی صاحاب. قدیمی بود. همه آدمها بیخ به بیخ هم نشسته بودند منتظر...
پرواز ما آخرین پرواز بود. ده و ده دقیقه شب، آخرین پرواز!! یاد فرودگاه اصفهان می افته آدم!
سوار شدیم بالاخره
دنده عقب هم گرفت!
یعنی عقب عقب هم طیاره را هل دادند که ببرند سر باند،
ولی ایستاد،
و اعلام کرد که یکساعت و بیست دقیقه تاخیر خواهیم داشت!
مغغغغغغغزم به جوش اومده بود. خیلی خیلی تلاش کردم که تونستم خودمو کنترل کنم!! فوبیا دارم از جای تنگ! از حبس شدن!
آدمها هم که انگار هول باشند وقتی شنیدند همه پا شدند کف طیاره راه رفتن! به غااااایت دشوار بود... بی نهایت...
بالاخره اما اومدیم. از جایی که تی شرت و شلوارک تنم بود رسیدم به جایی که دو تا تی شرت یک پیرهن ویک کاپشن بهاره رو هم پوشیدم و باز سرد بود! بارون می بارید. پیاده راه افتادم و بارون شدید شد و خییییییییییییس آب، رسیدم خونه!!
دشوار رود، به خیر گذشت...
سفر، سخت است واقعا!
باور کنید سخت...
حدود یازده و نیم رسیده بودیم فرودگاه. اقلا دوتا پروازها، مسافرهاشونو قطار کرده بودند کنار محوطه، منتظر بودند که ما که پیاده شدیم کف طیاره را جارو بزنند و این طفلکی ها را سوار کنند!! فکر کن چقدر فشار روی همه بوده که از داخل ساختمان دیگه آورده بودند بیرون، که به چشم ببینند که مردم پیاده می شن و طیاره شون داره حاضر می شه. ولی سرد بود، بارون می آمد... مردمان خسسسسسسسته...