رنگ پوستم برنزه شده. سیاه به عبارتی.

نه از آفتاب از پولداری یا حتی از بدبختی و کارگری. نه.

از سن

و از نژاد

یادمه این تغییر رنگ پوست را توی بابام هم می دیدم، و اصلا دوست نداشتمش.

اسپانیا که بودیم دیدم خواهرم یک چیزی می گه که دقیقا فهمیدم ریشه اش همون حسی است که من اون زمان داشتم و دیدن واقعیتی که دلم نمی خواست بپذیرم.

آبجی بهم می گفت کرم فلان و فلان بخر بزن به صورتت، از پوست هم باید نگهداری کرد. سیاه شده پوستت...

می دونید، خیلی دردناک است دیدن پیر شدن آدمهایی که دوستشون داریم. دیدن زیاد شدن تارهای موی سفید، دیدن اضافه شدن چروکها، دیدن فراموش کار شدن آدمها، لرزش و رعشه گرفتن هاشون، آرایش نکردنهاشون، لباس نو نخریدن هاشون، عطر نزدن، کفش را واکس نزدن، ...

اینها یک رویه داره که شاید کثیفی و نامرتبی و مندرس بودن است و تا یک حدی آزار می ده منتهی، یک بطن داره بی نهایت آزاردهنده تر از رو.

این پست ادامه دارد. فعلا خواستگار رسیده، باید برم.