شازده، سال تا سال حال ما را نمی پرسید،
حتی ایران که رفت، یک کلام خداحافظی نکرد!
الان رفته، فهمیده که باید اتاقشو خالی کنه، زنگ و پس زنگ و ایمیل،
تهش رسیده به اینکه خواهش کنه من وسایلش را جمع کنم از طبقه بالا بیارم بریزم طبقه پایین!
حرفی نیست، می کنم، منتهی،
آدم باشید، که کاری داشتید روتون بشه بگید!
به خلاف این، مهسا عصری پیام داد که من و شوهرم و دونفر دیگه می خواهیم بریم فلان جا فوتبال ببینیم اگه می خوای بیا.
خب من که فوتبالی نیستم کلی هم کار داشتم، تشکر کردم ازش.
اولین بار است که با یک مشهدی طرف می شم که شعور خوبی داره. شوهرش هم خوب بود خدایی، اما اینو بیشتر می شناسم تا شوهرش را.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 2:19 توسط مسیح
|